این روزا که جنگه
فکر منم جدای از ترس و استرس آشوبه
آشوب از این لحاظ که نمیدونم چجوری فکر کنم واقعا تفکر سیاه و سفیدی نمیشه داشت
منم جوونم منم اذیت شدم منم با خیلی از سیاستای این حکومت مشکل دارم
اما نمیفهمم به آمریکا و اسرائیل چه ربطی داره انرژی هسته ای ما؟
اسرائیل چرا مثل گرگ مهربون ادای دلسوزا رو برای ایرانی های ساده درمیاره؟ کسی که به فکر مردم خودش نیست و اینو با استارت زدن جنگ ثابت کرده!
ما هرچی هم مشکل داشته باشیم درست اما این دلیل میشه اوضاع رو بخواییم بدتر کنیم؟
درست مثل کسی که از خونه‌ی خودش فرار میکنه و معتاد میشه
شاید اگه تو اون خونه بمونه آسیب کمتری بهش وارد شه راحت تر بتونه نقشه بکشه برای آیندش
به شدت نیاز به همفکری با یه آدم بیطرف که سوار بر موجای اینستاگرامی یا عقاید تند مذهبی نیست دارم

شبا ترس و اضطرابم بیشتره، انگار تو روشنایی روز کسی نمیتونه اذیتم کنه

نور ... چقد خوب بود اگه میشد توی زندگی شخصی هم نور داشت... کسی یا چیزی که با وجودش حتی از موشک و بمب هم نمیترسیدی

و بله

جنگ شد !

خب ظاهرا هاله های ابهام داره محو میشه و مهشاد واقعی نمایان میشه

از این بدم میاد که کسی حس کنه زرنگه صرفا چون من انتخاب کردم جزو معدود آدمایی باشه که اطرافمه و من میتونم به دور از هرگونه سیاستی باهاش رفتار کنم و خیلی سریع بو‌میکشم وقتی کسی هدفش از نزدیک شدن به من اون چیزی نیست که میگه

مهدیو بلاک کردم دیشب

شدم همون کسی که خودم هیچوقت نداشتم "دوباره" اینبار برای گلنوش!

خسته ام عصر بهشت زهرا بودیم و کلی انرژی گرفت ازم رانندگی(حس بد و سنگین اونجا)

این جمله رو اخیرا زیاد شنیدم از آدما

دوست داشتنی شدم خیلی؟ شاید چون با شناخت از خودم آدمارو انتخاب میکنم اینطور به نظر میاد

هنگ اوری مستی دیشب

۴تا دختر پاتیل:)) چقدر خندیدیم.. ولی اصلا نتونستم راحت بخوابم حتی صبحم حس خجالت نزاشت بخوابم و ۸ صبح بیدارم کرد

انگار یه چیزی درونمه که میگه خجالت بکش این تو نیستی از اونطرف میگم خب چه اشکالی داره یکم خنده؟ خیلی جدی گرفتی همه چیزو

سایتم تموم نمیشه..هرچه زودتر باید نمونه کار درست کنم و برم‌سرکار

من در صورتی خوشبختم که درجای مورد علاقه با آدمای مورد علاقم باشم باید برم این روزا درگیر اوردر های کارل ام همش الانم باید برم به بقیش برسم

حالم یه جوریهههههه

هزاران پست خداحافظی گذاشتم تا حالا

به هزار و یک روش درای قلبمو به روت بستم

اما هنوزم ورس یه آهنگ، یه تکیه کلام منو به راحتی بهم میریزه

راستش اینکه بدونم کسی دوستم داره هم دلمو آروم نمیکنه دیگه

این برای زمانی بود که اعتماد به نفسم خراب شده بود از این بابت که نکنه دوست داشتنی نبودم...

تو زندگیم فقط ۲تا مرد از همه‌ی دردام باخبر بودن که با هیچکدومشون هم نشد و در ارتباط نیستم

بقیه فقط یه ورژن مرتب منظم از من رو میدیدن

یه مهشاد قوی،عاید،منطقی و صد البته دوست داشتنی

دیگه نمیتونم یا نمیخوام در قلبم‌ به روی کسی باز شه

خیلی روزا گذشت، خاطرات تو کم نشد

خیلی روزا گذشت، ولی غم از دل ما نرفت

بی تو پاییز از اینجا نرفت.. بی تو پاییز از اینجا نرفت

کی یادم میره ؟ بی حسی های موضعی(آدمای سطحی و دور فقط برای سر شدن) هم دیگه کار نمیکنه

جای زخمت رو قلبم‌ خوب نمیشه...!

خب

ظاهرا شرایط عجیبی شده

نمیدونم چجوری دارم هندل میکنم

ولی خب با پسر خوشگله نشد تموم کنم گفت اینجوری یهویی نمیتونم

مهدی رو دیدم و کلا در حال گفتن ک.خلتم و نمیشه فراموشت کنم بود

دیشبم با عسل بیرون رفتیم که کاش نمیرفتیم

تا حالا این مدلی نبودم و احساس میکنم این حرکت چیپی که دارم انجام میدم بخاطر اینه که چندروز دیگه سالگرد اون جمله‌ی معروفه: تو وقتی توی زندگیمی استرس دارم و حالم بده‌ست و من میترسم یا استرس دارم. شاید داره ناخوداگاه برام تداعی میشه چون طبیعی نیست بعد از ۲۹سال یهو با ۳نفر حرف بزنم

درحالی که تو شرایط طبیعی حوصله یه نفرم ندارم

انگار یه جنگ درونی دارم و نیازمند حواس پرتیم

چندروزیه با آهنگا دوباره یادش میفتم

ماسل مموری اینجا هم به کار میاد؟ از اونجایی که به سالگرد خداحافظیمون نزدیک میشم بیشتر از هرتایم دیگه ای تو این یک سال بهش فکر میکنم و دلتنگشم

اولین باریه در طول این مدت به سرم زد: بهش زنگ بزنم!

دیروز قرار بود بریم اهواز! پیچوندم و پیچیده شد

و اومد پیشم راجب خونه گرفتن حرف زدیم و...

دخترخوبیه رنج کشیده‌ست

هیچوقت فکر نمیکردم سالگرد جداییمونم بیاد

درسته که بچه‌ی من یه هاپوی خوشگل قهوه اییه اما با این وجود من حسم بیشتر از مادر یه بچه نباشه کمتر هم نیست

و لحظه به لحظه‌ی این انیمه قلب منو گرم میکرد تمام فداکاری هایی که هانا برای بچه گرگاش میکرد، رابطه ایی که از سر عشق شروع شد و با پذیرفتن ادامه پیدا کرد باز هم منو یاد خودم انداخت

استقامت این زن، کم نیاوردنش ...

ولی چند نفر از ما میتونه واقعا تکه‌ایی از وجودش رو رها کنه که بره دنبال سرنوشتش؟ چقدر میتونی عاشق باشی که به این حد از پذیرفتن برسی؟ چند بار باید دلتو تیکه تیکه کنی برای این پذیرش و رهایی؟

این انیمه عالی بود یکی از مورد علاقه هام شد

فکرم درگیر این جملش بود

من خیلی کمبود محبت دارم، همش در حال اثبات خودم به بابامم

و این نکته‌ای بود که به شدت میفهمیدمش

بچه هایی که زیادی مستقلن دائم خودشونو کم میبینن و در تکاپوی اینن: ببین من از پس خودم برمیام بهم توجه کن

ببین میتونم کارامو خودم انجام بدم بهم افتخار کن

و دردناکیش اونجاست حتی وقتی پاره هم میشی از کسی دیگه کمک نمیخوای، به روی خودت نمیاری و خودتم با خودت بی رحم میشی چون اجازه نداری خسته شی تو این مسیر

دیروز اومد اراک میدونم آینده ای باهاش ندارم اما دلمم نمیاد تموم کنم همون جوجه کوچولوییه که نیاز به حمایت داره. اینبار یکیه مثل خودم و دائم به این فکر میکنم آدمایی مثل ما سخت به کسی تکیه میکنن و وقتی این اعتمادو میکنن بیشتر از هرکس دیگه ایی میشکنن

انواع و اقسام جمله ها رو تو ذهنم چیدم: ببین منو تو رابطمون آینده ای نداره نه سنی به هم میخوریم نه اهدافمون یکیه نه من آدمیم که تو میخوای

این زخم جمله آخر تجربه‌ی شکست یه رابطه ده ساله‌ست حتی اگه اونقدر اوضاع حاد هم نباشه من خودمو اونقدر برای کسی دوست داشتنی نمیبینم که بعد از خوابیدن هیجان اولیه خود مهشاد رو‌بخواد بدون هیچ تغییری

همه بعد از یه مدت افکارتو میبرن زیرسوال،اعتقاداتت رو راه و روشی که یه عمر باهاش زندگی کردی رو..

شایدم اینطوری نباشه ممکنه این شکلی پیش نره ولی منی که اون شکل از تموم شدن ارتباط رو تجربه کردم سخته باور کنم غیر از اینه

به هرحال اینم بخشی از زندگی منه که گذراست

راستشو بگم خوشم میاد

از اینکه فکر میکنه برام قابل پیش بینی نیست اما من دقیقا میدونم چیکار کنم وابسته تر میشه و اینکارو میکنم.

وقتی میبینم مهشاد بدون احساسات چقدر دوست داشتنی تره و عایدتره برای رابطه دلم میشکنه...یه همچین حسیه که انگار هیشکی قلبتو نخواد همه اون آدم منطقی فهمیده رو بیشتر میپسندن... درصورتی که آدما روی زشتشون رو‌به کسایی که دوستشون دارن نشون میدن.. too good to be true دروغ نیست

دوست دارم همه‌ی آدما بدونن ته احساسات هیچی نیست،بدون وجود کسی نمیمیرن و انقد زود دلباخته نشن

به طرز عجیبی سگم

این ماه دوبار پریود شدم

آماده پاچه گیری

چرا فکر میکردم خیلی خودسانسوری دارم؟

الان من هرروز دارم چک میکنم میبینم هرچی حرف داشتم زدم دیگه

باید چه دهنی از مردم سرویس کنم دیگه که خیالم راحت باشه؟

حالا کم کم دارم احساس میکنم از یه جای دیگه میاد

هنوز نمیدونم دقیق چیه این حسی که انقد دوست دارم همه‌ی خودم رو ابراز کنم

زنانی که به طرزی استثنایی زیبای اند، محکوم به شوربختی اند.

امروز در تقابل با دوست سابق که دوستشم میداشتم حرفایی که باید رو‌ زدم کمی پا گذاشتم رو دلم و اونم انکار کرد همه چیزو.وقتی منو دید بعد چندوقت و بغل و بغضش آاه خدای من

ولی کامل نتونستم اونجوری که میخوام بشورمش. تو چشمای خوشگل سبزش که نگاه میکردم داشتم خر میشدم دوباره :)))

من جدی جدی یه مرگیم هست با دخترا

چهره‌ی کثیفش مشخص شد

مگه میشه تو انقد دروغگو باشی ؟ پشت سر من اون حرفارو بزنی

نمیدونم بگم به حسام اعتماد کنم یا نه؟ خیلی نسبیه

حتی از تایپمم خوشم نمیاد

کم سن و سال سفید قدبلند هیکل آنچنانی هم دلمو نمیلرزونه پس دیشب گفتم تموم کنیم

میگفت فکر میکنم الکی ناراحتی و این موضوعو داری تو رابطه خالی میکنی:)) بچه های این دوره زمونه خیلی فهیم شدن هرچند من دنبال بهونه بودم

دلم پول میخواد و موفقیت

تو این نقطه از زندگیم وجود هیچ مردی نمیتونه ارض.ام کنه نه باهوشش نه خوشگلش نه پولدارش(هرچند مورد آخرهیچوقت ملاک نبود)

حس میکنم عادت کردم به تنهایی یا اون تنهایی اونقدر با ارزش شده که وقتی دوستم زنگ میزنه و دوست پسرم میخواد غیرتی بازی دربیاره ترجیحم توضیح نیست فشردن دکمه سی..تیره

دلم میخواد تو همین راه در حین تلاش کردن برای رسیدن به آرزوهام بمیرم

Just like i did in sims

حتی توی گیمم سناریوی زندگیم کلا کار بود و پول دراوردن و گیم و پیشرفت :)) من نخواستما هوش مصنوعیش اینجوری تشخیص داد

طبق اون تمرینی که با آسمون داشتم قرار شد بنویسم لحظه هایی که خودم رو پنهان،سانسور کردم یا کم دیدم یا کلا علی رغم میل باطنیم خودم نبودم

امروز وقتی دایی پرسید از کارم با اینکه کلی حرف داشتم بزنم ولی نمیدونم چرا خجالت کشیدم.برنامه نویسی چیز خفنیه نیاز به پنهان کردنش نیست :((

در نهایت من از پیله بیرون اومدم...بال در آوردم

حتی هنوزم نمیتونم پرواز کنم ولی انتخاب کردم که زندگی‌ کنم

And i felt that