آقا من اینو فهمیدم نیاز به حس پیروزی های کوچیک رو آدم باید هر چندوقت یکبار بچشه
هرچند به دید بقیه مسخره
مهم خودشه که بدونه برای چیزی تلاش کرده و یه مزد یا نتیجه ای در آخر تلاش داشته
مغز ارضا میشه از این حس
از این به بعد یادت باشه هدفای کوچیک و تلاش واسش جهت رفرش مغز
۵ کیلو کاهش وزن واسه تارگت بعد چطوره؟
۲_۳ روزه به شدت حواس پرتم یا شیشه ماشین پایینه پیاده میشم یا دنده عقب میام میزنم به جدول
اصلا نمیفهمم چرا
یه کتاب دارم فروید بررسی میکنه چرا بعضی جاها اهمال کاریم یا فراموشمیکنیم کاری رو که باید انجام بدیم
باید برم بخونمش بفهمم کجای ناخوداگاهم اتصالی کرده
چند عدد فکت
من تمام این سالها با بی اعتبار کردن احساسم و نادیده گرفتنش سهم بزرگی تو خراب کردن اوضاع داشتم
فکت دو علی جایگزین احساسی من برای پر کردن خلا مادرم بود
تاحالا نمیدونستم و این شگفت انگیزه
امشب یه تجربه جدید کاری داشتم باحال نبود اما جدید بود نمیدونم چطوری بگم
باید یه سری تمرین برای یادگیری خودم بزارم. با یه مشاور حرف بزنم تا کمکم کنه یاد بگیرم چطور با این خلا کنار بیام
این چند وقت همش منتظر بودم
منتظر اینکه زنگ بزنه بگه بیا درستش کنیم
منتظر اینکه پیام بده بگه کی شروع کنیم
منتظر یه جرقه برای استارت زبان آلمانی ..
منتظر وسیله ای که بابام گفت میگیره تا هدست ریزر عزیزم درست شه
منتظر اینکه دوستم پول منو واریز کنه
منتظر خیلی چیزا
کل عمر منتظر روزِ خوب،حال خوش،رفیق خوب و و و
کی تموم میشن؟ هیچوقت . خب تا اینجا که کلیشست
ولی وقتی میدونم خودم میتونم وضعیت رابطه رو تعیین کنم بدون حضور اون
وقتی میشه کارای مهاجرتو خودم انجام بدم بدون امید به کسی که از اولم حرفش حرف نیست
چرا دست رو دست میزارم؟ یه چیزی که خیلی آزارم میده جدیدا احساس دلسوزی هست که پیدا کردم
به خودم ترحم میکنم و خودمو قربانی جبر ظلم و دوست داشتنی نبودن میدونم
فقط چون مستقل تر از بقیه ام
گاهی دلم میخواد منم مثل لیدا اون کسی باشم که همه جا نیاز به همراه داره
ولی خب من نمیتونم همچین چیزی باشم و باید پیهش رو به تنم خیلی وقت پیش میمالیدم
گفته بودم عاشق هوای اردیبهشتم
ببینم امسال بهار چه خوابی واسم دیده
ورزش میکنم قرص میخورم تنها چیزی که هست درس نمیخونم😁
گودو یه کوچولو افسردس دلش جفت میخواد فکر کنم :))
از علیم خبری نیست، یه جورایی خوشحالم که فهمیدم مشکل من نیستم و نبودم
اومدم روانپزشک مرور کنم چیا بگم
استرس و اضطرابم،حالات افسردگی دارم؟ نمیدونم
سابقه مصرف داروی افسردگی و قطع یهوییش، adhdایم
امروز تو بازی یه خارجی گوساله بهم گفت ure just a bad player
The worst dh
و من اشک ریختم های های باهاش، اونجا فهمیدم دارم سرکوب میکنم یه چیزیو
یه غمو پس گریه کردم و به گاب دوست جدید گیمم گفتم حالم خوب نیست الان و اون بچهی ساده هم شروع کرد توضیح دادن که تو بد نیستی و فلان
نمیدونست غم من از شروع صدبارهی یه تموم شدن بینهایته
آه . خونه ی خاله زریم کلی ازین درو اون در میگیم از جنگ جهانی،از هیتلر و بحثاش با شوهرش کارل،از دوران سلجوقیان تا خسروپرویز و اسلام و جهان موازی و ماتریکس
حرف زدن باهاشو دوست دارم اما یه جورایی زورگوئه تو عقیدش که من خیلی دوست ندارم
یه جوریم.درسته که شعر مفهومو میرسونه اما گاهی به تک تک کلمات نیاز داری به همهی اون ویرگولا و نقطه ها به همهی حروف اضافه ما خیلی وقتا حرف نمیزنیم که معانی رو منتقل کنیم
گاهی لازمه احساسی که نسبت به یه مساله داریو منتقل کنی که خب عالیه برای همدردی
این هفته کلی ارائه و کوفت و زهرمار دارم
غمگینم
احساس یاس دارم، حماقت ،کمی عصبانیم از خودم،کلافه ام،خشم دارم فکر میکنم حقم خورده شده :))
بدترین حس میدونی چیه؟ علی رقم اینکه ازش عاجزانه درخواست کردم بره ته دلم میخواد برگرده و درست شه همه چیز
کاش من میتونستم عوض شم حداقل
امروز به مرگ فکر میکردم به اینکه آهنگ آدمک سیاوش قمیشی سر خاکم قطعا دل غریبه هارم آب میکنه برام و اینکه خب بهمم میاد تکستش
- ofc you should be confident I,f you dont believe in yourself who the !@#$ will !
- nice things are rare and must be apreciated
- nah u are fine just not in the right crowd
being around the wrong people can make you feel weird like that .
being around the wrong people can make you feel weird like that
being around the wrong people can make you feel weird like that
یه دوست بلغاری امروز اینارو بهم گفت و چقدر به شنیدنش نیاز داشتم
چقدر نیاز بود یکی بهم یاد آوری کنه لازم نیست دی.ک هد باشی وقتی داری به کسی کمک میکنی .. برعکس اون چیزی که علی تو این مدت بود
کمک کرد اما کله چیز بود
شاید خیلی underratedام تو خونه و دلیل موندنم باهاش همینه.
نیاز به امتیاز بالایی نداره
شبکه های مجازی رو برای پرت کردن حواس ما ساختن برای اینکه فکر نکنیم و متوجه نباشیم چی پیش میاد
حالم خوب نیست تو مطب دکتر نشستم و بغض دارم
حرفاش یه جوریه انگار داره مزه مزه میکنه حرفشو بزنه یا نه
اشکم پیش دکتر سرازیر میشه آهنگ بچه های کوه آلپ پلی میشه
تو دلم آشوبه
هوا سرده یا دمای بدن من پایینه نوک انگشتام یخ زده
یکم میلرزم و نا امیدم
از اینکه مینویسم حس بهتری دارم حداقل دختری که به عنوان پذیرش اینجا نشسته دیگه اشکمو نمیبینه
چقد صداهای پس زمینه خوبه
ورق خوردن کاغذ، یه زمزمهی کوچیک از اتاق بغل و این موزیک فوق العاده
اهنگ که قطع میشه بره بعدی استرس میگیرم نکنه صداشو بشنوم و چیزی بگه که نباید بشنوم
حس میکنم به آخر رسیده همه چیز و این منم که باز باید غصه بخورم
از طرفی ته دلم یه جوریه انگار که حسام غیر واقعی نبوده
آدمی موجود عجیبیه بعضی حساشو میکشه در قبال زنده موندن اون قسمتی که میخواد و این چقدر منم
همهی حسایی که داشتم درست بودن تقریبا
وقتی بغض میکنم لبام جمع میشه ناخوداگاه و فکم برای جلوگیری از این انقباض درد گرفته
دلم میخواد برم از اینجا نمیخوام با اون برگردم
استرس دارم خیلی
حرف بهزاد دائم میاد تو سرم، حرفای لیدا که میگفت احسان چه فکری داره، فائزه،اصغری،مهدی و.. یادم نمیاد دیگه
اینکه من چشم بستم رو همهی اینا عجیبه از اولم اشتباه بود برگشتنمون..