ماشین توقیف خورده باید برم کاراشو انجام بدم اما حال ندارم
بلند شم
از طرفی من یه حالت اور کلاک دارم اینجور مواقع فعال میشه و بیشتر تلاش میکنم ..
سرم پر از سوالاییه که نباید دنبال جواب براشون بگردم ..
ماشین توقیف خورده باید برم کاراشو انجام بدم اما حال ندارم
بلند شم
از طرفی من یه حالت اور کلاک دارم اینجور مواقع فعال میشه و بیشتر تلاش میکنم ..
سرم پر از سوالاییه که نباید دنبال جواب براشون بگردم ..
نمیدونم قبلا هم اینطور بوده و من تازه متوجهش شدم یا چندروزه گرفتار این داستانِ الان خوشحال باش یه ساعت بعد از دماغت در میاد شدم
شدیدا
به علی زنگ زدم وسیلش که دستمه رو بیاد ببره
قلبم تند میزد آب دهنم خشک شده بود ..
با یه صدایی که معلوم بود داره جون میکنه تا بیرون بیاد گفتم بیا ببرش .. باشه خداحافظش در صدم ثانیه گفته شدو منی که سریع دستمو زدم رو دکمهی قطع تماس تا این زجر برای هردومون زودتر تموم شه
فاز مهدیو نفهمیدم
اما اینو مطمئنم شانس دوباره رو نده وقتی یه بار به این نتیجه رسیدی نمیشه قرار نیست معجزه شه ..
ولی من فقط داشتم سعی میکردم درک کنم !
دیگه بعد از اون همه چیز خاکستریه
نه کسی اونقدر خوب و سفید و پاکه که به چشمم بیاد و به دل بشینه
نه اونقدر سیاه و ناراحت کننده که تاثیری روی قلبم بزاره و کدرم کنه
نسبت به همه بی حسم.. سعی میکنم دوست داشته باشم،ارتباط بگیرم اما در نهایت فکر علی برندهی ماجراست
بعد از اون ترس از دست دادن کسیو نچشیدم
فکر رفتن هیچکس جز خانوادم اشک به چشمام نمیاره
فکر دوریِ هیچکس دیوونم نکرد
یاد اهنگ مهستی میفتم : هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکس با موندن من شاد نشد ..
دل من میخواست تلافی بکنه پس چشم هیچکسی عاشقم نکرد
رد پای افسردگی رو حس میکنم و برگشتن پر قدرتش رو تمام این مدت باهام بودو من صرف کمرنگ شدنش فکر میکردم به کل درمان شده .. بیماری قویه که باید از پسش بربیام..
هیچی خوشحالم نمیکنه جز فکر به گذشته و روزای خوبم ..
سیستم خریدم چیزی که همیشه میخواستم حتی موس و کیبورد موردعلاقمو.. دریغ از خوشحالی
نمیدونم دوران pmsامه یا این احساسات واقعین
غم علی بد کوفتیه.. به جونم نشسته و چون این تنها چیزیه که ازش واسم مونده نمیخوام بره
میخوام غمش همیشه تو وجودم بمونه
اینکه ندونی یه نفر تورو بخاطر خودت میخواد
واقعا دوست داره
داری زمانتو تلف میکنی باهاش
همیشه فکرمو درگیر میکنه این موضوعات..
امتحانان تموم شد.دهنم سرویس شد ولی
خیلی نوشته هام کوتاه شده دوست ندارم
جدیدا خیلی به این فکر میکنم چرا انقدر از دخترا خوشم میاد و فکرمیکنم دلیل اصلیش اینه که خوشگلن. زیبایی بعضیاشون واقعا معصومانست چیزی که به شدت برای من جذابه
امتحانامو میدم روزا و داداش زندایی فوت کرده . مهدی هست ولی امیدی راستش خیلی ندارم چون حس میکنم به شدت بچه مامانیه و این موضوع قراره باعث تموم شدن رابطمون شه. بدم نمیاد ازش گوگولیه احساساتش پاکه میتونم واقعا حسش کنم اینو
دوستام کنارمن. تنها دوست جدید زندگیم محرض که این روزا راحت تر با هم حرف میزنیم و دلیل پایین اومدن گارد من چیزی نبود جز اینکه عقب وایساد و فقط نگام کرد
اینه که وارد شده به دایره ادمای اطرافم. با سپیده بحثم شد و خیلی بی احترامی کرد امیدوارم یادم نره و باز باهاش کانکت نشم!
تولد نازی خیلی خوش گذشت داداش مجیدو رقصاش،مستی ما به به
فرداشم که در جوار اقا میدی غروب جمعه رو گذروندیم
یه لیست از ادمای سمی درست کردم قرار شد سمتشون نرم
وقتی چند بار از یه جا گزیده شدی بدون اون راه غلطه
شب تولد نازیه
از کجا باید فهمید یه آدم خیلی وابسته به خانوادشه؟
اینکه از خیر مسئله کوچیکی مثل تتو میگذره تا ناراحت نشن نشونه خوبیه یا بد؟
حس خوبی به این مسئله ندارم که افتخارشه بچه خونگی بودن! نه اینکه من کف شهر بوده باشم
اما واسه پسر یه جوریه
بعد از ۷ ماه
تنم کبوده!
میگه که
من نتونستم خودمو اونجوری که واقعا هستم بهت نشون بدم فرصت خواست و دادم، حرفش واقعی به نظرم اومد با اینکه نه جمله بندی خفنی داشت نه مثل حرفای سامی قانع کننده به نظر میومد
یه جا خوندم به هرچیزی تظاهر کنی شبیهش میشی دارم تظاهر میکنم به آروم بودن ری اکشنای جدیدو امتحان میکنم
فعلا که راحتتر از چیزی بوده که فکرمیکردم
هنوز شروع نشده و هنوز چیزیم ندادم
امتحانات خوبه بد نیست
I dont wanna talk right now..
پریودم
با مهدی اشتی کردم زندگیم آرومه. امتحانام داره شروع میشه
کمی شل شدم تو کار باید فیکس شه
از اون شبایی که با رویای تو سرتو پروانه های تو دلت میخوابی..
حرفایی شنیدم که خیلی منو بهم ریخت طوری که میخواستم اشتباه دوم رو بعد از اشتباه اول مرتکب بشم ولی جلوی خودمو گرفتم. چیزی بود که اشتباه بود ولی خب نمیدونستم اینجوری تموم میشه. اولین درس عبرتی که ازش گرفتم این بود هرگز سطح خودتو پایین نیار با ادمایی که از تو از لحاظ فرهنگی پایین ترن
میخوام به خودم برسم به هیکلم به صورتم. ناراحت شدم گفت جوش زدی و تپل شدی خب انقد درگیر کارم که وقت نمیکنم مثل دخترای دیگه دائم به خودم برسم ! ولی عیبی نداره ورزشو جا میدم تو روزم واسه سلامتیم نه چیز دیگه ای
تو شلوغی باید قدر آدمارو دونست
نمیدونم همه انقد از هیجان شبای یلداشون کم شده یا فقط ما اینجوریم
امشبم گذشت کمی خندیدیم و دورهم کلی خوراکی خوردیم