نصبش کردم و برای استفاده روز اول ریدم

هیچکدومو به جز قسمت ناخنو انجام ندادم

نمیخوام آبسسد بازی دربیارم اما دلایل انجام ندادنش چیا بود؟

پایبند نیستم

خب بعدی

ارزش برای برنامم قائل نیستم

حس اجبارو ندارم من باید مجبور باشم

دلم تنگ شده برای حرف زدن با یه نادون که حس‌میکنم تا میره تو رابطه کمرنگ میشه و دلیل اینکارو نمیفهمم :)) کامنتاشو میخوندم

کامنتای قدیمی . خیلی حرفای خفنی توش بود

چی میشه که همه‌ی روابط چه عشقی چه دوستانه شروع خفنی دارن‌ و در ادامه به پایین ترین حالت ممکن میرسه؟

ادامه پیدا کردن خرابش میکنه یا چی ؟

دلم میخواد بنویسم

اینجا نه‌ روی کاغذ کاهی با مداد هرجا حس‌ کردم ناراحتم خط خطیش کنم. چیه این تکنولوژی

رنج من بخاطر وجودمه

تنها گناه من از روز اول وجود داشتنم بود !

آقا

Read More

چرا

Read More

امروز میدونی چی دیدم ؟

تو آینه یه دختر قوی که به پوستش میرسه، به بدنش برای زندگیش تلاش میکنه و ناامید نمیشه . کسی که خیلی زمین خورده اما بازم پاشده و ادامه داده

وقتی به زبون میاد خیلی کلیشه اییه ولی واقعیتشو چشیده باشی برات یه مزه دیگه داره این جمله ها

تو باشگاه با دختر قد بلند بور تیم شدم، بالای سرش که وایساده بودم به جذابیتش فکر میکردم :)) دراز نشست میرفت صداش دراومده بود باحال بود

مهیار پای سیستممه نمیزاره کارامو انجام بدم عصبیم

خب

Read More

ام

Read More

خب

Read More

خب

Read More

دیشب خوابشو دیدم بعد از مدتها

یه جوریم ..

البته پریدم و وقتی خوابیدم خواب یکی دیگه رو هم دیدم اما خب تاثیری که اون داشت یه چیز دیگه بود

خواب میدیدم جنگ شده آواره بودم به مامانم گفتم بیا پیشمون نمیدونم پیش خاله بود پیش هرکی بود نیومد

با بدبختی خودمو رسوندم به یه خانمی از نیروهای دشمن :))

وایب تنها بودنمو ازم گرفت و نشست به حرفام گوش داد ..

برای تنها شرکتی که اگهی داده بود رزومه‌ی بی ربطم به برنامه نویسی رو فرستادم و بعد از دو-سه هفته بهم زنگ زد

طرف کسی بود که چندسال پیش وقتی دانشجو بودم پیشش کار کرده بودم و اینجوری شد قرارمون که من react رو یاد بگیرم و برم ببینم چی میگه خیلی خوشحالم خیلی ذوق دارم اما مدام پشت گوش میندازم

واقعا نیاز به منظم بودن دارم تو این برهه از زندگیم

به طور کلی بخاطر خبر خوشحال کننده ای که شنیدم سر ذوقم ولی همین لحظه؟ نه

مهیار تو اتاقمه و تا صبح سیگار کشیده و بازی کرده و من نمیتونم بخوابم واقعا ادم خودخواه و رو مخیه و به این توجه کردم که همیشه از دیگران توقع داره براش کاری انجام بدن و موظف میدونه بقیه رو به انجام اون کارا شاید دلیل اینکه از بچگی عشق و حمایت بیشتریم میگرفت همین بود

اومدم خبر خوب و خوشحال کننده ای رو بدم اما ظاهرا بدموقعی رو انتخاب کردم بعدا میام میگم الان کلافه ام از اینکه اتاقم مال خودم نیست

به شدت نیاز به کار دارم

جدای از بحث درامد زاییش که فاکتور مهمیه، نیاز به داشتن هدف برطرف کردن مشکل کسی اینکه تو زندگی بدونی داری یه کاری میکنی و جایی ازش استفاده میشه

خدایااا‌ اعصابم‌ خورده

امروز ازم‌ راجع به دفترخاطراتم پرسید و دوس داشت بدونه چی نوشتم در موردش

به این فکر کردم واقعا دوس داره بدونه؟

باشگاه نمیرم

دانشگاه نمیرم

هیچ کاری نمیکنم و به نوعی مجازات میکنم خودمو. چرا ؟ چون نمیدونم واقعا

انگار خودمو مستحق نمیدونم نباید پیشرفت کنم نباید خوش هیکل بشم‌نباییید های زیاد

با خودم لج‌کردم و از خودم بدم میاد

Pms ?

خیلی نیاز دارم به اینکه کار کنم

یه ویدئو از سروش صحت دیدم میگفت وقتی شروع میکنی به نوشتن ناخوداگاه جملات و اتفاقات بعدی هم میاد و وقتی بهش فکر میکنم میبینم این مدتی که منم مینویسم نگاهم خیلی عمیق تر شده، به خودم،‌زندگیم و اطرافم

بازم داشتم فداکاری ناشی ازحس عذاب وجدان میکردم به این صورت که کاریو دوست نداشتم انجام بدم و بخاطر یکی دیگه(مهسا) مبخواستم انجامش بدم

چیه این مهرطلبی که من دارم

بازم به اون رابطه برگشتم و شنیدن اینکه مهدی رابطه داره و عاشقونس کلی ناراحتم نکرد ولی متعجب چرا

آدما خیلی راحت میتونن بگن دوست دارنو بعدم به یکی دیگه همونارو بگن

خیلی گفتن و شنیدن این قبیل جمله ها تاثیری نداره و من رو چه حسابی! نمیدونم اون موقع هم حرفشو باور نمیکردم یعنی دوست دارماش به جونم نمینشست و برای بار هزارم میبینم که حسم درست بوده