هم
Every thing starts with a dream
in the morning, there is meaning,in the evening there is feeling."it made me wonder whether i'm a morning person or a night owl
هر دوره ای از زندگی یه صفت،مشخصه واست جذابه
یه زمان ظاهری بود یه زماناییم شخصیتی
آخرین فتیش از بین رفتم موی بلند بود که علی اینم خراب کرد و بعد از اون علاقهی جدیدی در من بوجود نیومده بود
امشب کشفش کردم، علاقه شدید به پسرای کم سن و تجربه در عشق که تاحالا رابطه واقعی رو تجربه نکردن و با شرم و به زبون عشق خودشون بهت ابراز علاقه میکنن:))) خیلی کیوته ولی حس پیرمردای پدوفیل روبهم میده:))
میتونم حس لذت ترک کردنشونو بعد از اطمینان به وابسته شدنشون انکار کنم؟ شاید دلیل شروع و اتمام رابطم با مهدی همین بود
یا دارم بدبینانه میبینم و صرفا حس پاکیش رو دوس دارم
چیزی که مطمئنم اینه دتس نیو
حالا فکرمیکنم هیچکدوم از ما آدمِ چند سال پیش نیستیم
حتی زندگی کردن کنار هم باعث نشد اونجوری که باید همدیگهرو بشناسیم
به تاریخ ۲۱ام رسمی همه چیز تموم شد و اگرچه کوتاه درس هایی برای بلند مدت بهمون داد
کنار هم بودن، خانواده بودن، احترام و از همه مهمتر صداقت رو یادآوری کرد این اتفاق
با اینکه حتی یک لحظه ام قصدشو نداشتم اما بهم ثابت شد چقدر خوبه روراست هرچیزی رو شروع کنی :)
حالا فکرمیکنم هیچکدوم از ما آدمِ چند سال پیش نیستیم
حتی زندگی کردن کنار هم باعث نشد اونجوری که باید همدیگهرو بشناسیم
به تاریخ ۲۱ام رسمی همه چیز تموم شد و اگرچه کوتاه درس هایی برای بلند مدت بهمون داد
کنار هم بودن، خانواده بودن، احترام و از همه مهمتر صداقت رو یادآوری کرد این اتفاق
با اینکه حتی یک لحظه ام قصدشو نداشتم اما بهم ثابت شد چقدر خوبه روراست هرچیزی رو شروع کنی :)
انگار اندازه این ۲۰ سال دوری حرفِ نگفته داریم با هم
کاش همه چیز اونجوری که درسته پیش بره. روزای سختی شده برای هممون :(
مفاهیم دوست داشتن، دوست داشته شدن، وابستگی و منطق در من طی سالهای اخیر دچار دگرگونی های شدیدی شده
گاهی خودمم نمیشناسم خودمو
ادامهی درگیری های دو گل نوشکفته و پذیرفتن نقش واسط
بله من واسط رابطهی به این مهمی هستم
من با این اوضاع فاکد آپه ارتباطی-احساسیم
I do love u by the way.i mean as much as im capable of loving any one, which is never enough,im sorry
داستانای مهیار و منی که از ازدواج متنفر تر شدم
دلم برای سادگی مژی رفت وقتی زد زیر گریه چقدر این زن سادهس
شاید میتونستم خیلی جاها کوتاه بیام ولی به جای ایجاد آرامش ترجیحم جنگ بیشتر بوده
سعی میکنم راه بیام با آدمی که کمتر مثلش به سادگی دیدم
شاید اون خیلی منو دوست نداشته باشه و عیبی نداره.من دوستش خواهم داشت به جای تمام روزایی که اذیتش کردم،دلشو شکوندم و فقط خودمو دیدم
حالا احساس میکنم لیاقتش بیشتر از این حرفاست. شاید اثرات بزرگ شدنه این درکی که سعی میکنم داشته باشم به جای خودبینی و خودخواهیم -_-
نه اینکه سنتی باشمو واسم مهم باشه
اما اینکه هرروز اینجاست اونم به صورت چسبیده به مهیار یکم ازارم میده و حس خونه بودن ندارم با وجود یه ادم جدید هرروز تو خونمون -_-
مامان بابام کلا نسبت به مهیارو کاراش حتی اگه اذیت باشن ری اکت ندارن و نمیدونم باید چه برخوردی نشون بدم که ۲ساعت بره خونه خودشون و بزاره راحت باشیم
از وقتی یاد دارم از اینکه کسی بهم دائم بچسبه، دیدن چسبیدن دو نفر به هم و ... حس تنگنا بهم میداده
به هرحال که اینجا ایرانه و هفته هفته خونهی نامزد موندن لاکه برای خانواده های سنتی مثل اونا:)) واقعا چرا برای ازدواج دختراشون اینجوری ول میکنن ولی پسر زن بگیره سخت گیر میشن ؟ :))
یه روز خوبه یه روز بد
همیشه برام سوال بوده میشه به ادما تکیه کرد و شریک غم دونست نزدیکانت رو یا نه
آدما هرچقدر هم محکم و مطمئن، میشکنن و اذیت میشن
اینکه مسئولیت اشتباهاتت رو قبول کنی خیلی مهمه. وقتی یه اتفاق بد تو زندگیت میافته دیگرانو بلیم نکنی پاش وایسی بگی این انتخابم بوده اشتباه بوده من درس میگیرم ازش بخاطر دردایی که کشیدم
3هفته اخیر بخاطر همزادپنداری مسخره ایی که در قبال ادما دارم از لحاظ روحی خیلی پایین بودم و خودم خواستم. ایتس اوکی
ولی وقتی یه نفر تمام انرژیشو واست میزاره داره بهش حق زدن خیلی حرفا رو میدی. این چیزیه که من فکر میکنم و دلیل تنهاییام تو اوج افسردگیم بوده از روی علاقه گاهی ادما میرنجوننت و من اینو نخواستم ترجیحم به فاک رفتن بوده اما غممو رو دوش کسی نزارم
وقتی هرشب باهاش 3ساعت کال میکردم،روزی 2ساعت چت میکردم انرژی میزاشتم حالا که اومده میگه من طاقت دوریشو ندارم دلم تنگ شده دیدمش و بازم گفته نمیخوامت حق ندارم عصبانی شم؟ وقتی مامانم بهم میگه کمتر باهاش حرف بزن باز حالتای افسردگی داری نشون میدی انکار میکنم اما ته دلم میدونم تک تک حرفاش حال و روز خودمو زنده میکنه وقتی علیو کنار گذاشتم. انگار دارم زخمای قدیمیمو دونه دونه باز میکنم ولی اشکال نداره بزار حال دوستم خوب شه
تله ایثارگری مسخرم
نتیجش شد 20تا پیم که صبح چشمامو باز کردم دیدم واسم فرستاده از بیرون گود نظر دادن راحته و تقریبا هرچی دلش خواسته بهم گفته تهشم نوشته ببخش تند حرف زدم3>
دلم میخواست حرفای دلمو،ناراحتیایی که بخاطرش تحمل کردمو،زنده شدن خاطراتی که هیچوقت تو عشق مسخرش نداشتو روش بالا بیارم
من قوی نیستم حالم بهم میخورد وقتی بهم میگفت دلم میخواد مثل تو قوی باشم و بزارمش کنار. من 2سال عذاب کشیدم کی میگه قوی بودم. من هنوزم نتونستم کسی رو بیارم تو زندگیم بیشتر از 2ماه تحملش کنم. من نتونستم مثل تو از عشق اول برم عشق دوم و سوم
همیشه رو اولی موندم
تو هیچوقت روزایی که من تجربه کردمو تو خواب هم نمیبینی که حالا به من میگی نامزدی با دوستی زمین تا اسمون فرق داره. فرقش اینه من 8سال عمرم رفت با کسی که تمام تلاششو برای من کرد ولی درمورد تو یه نفر از اجبار همسر بودن آزاد شده. فرقش اینه من کسی که با تمام وجود همو میخواستیم رو کنار گذاشتمو تو یه رابطه یه طرفه با ادمی که بخاطرت تقریبا هیچ کاری نکرد رو داری تموم میکنی
انصاف نیست اگه من تورو درگیر نکردمو اومدم اینجا نوشتم از دردام فکر کنی اون بی احساسیم که هیچی واسش مهم نیست
حتی الان به جای این که اینارو واسه خودت بفرستم اینجا مینویسم تا ناراحت ترت نکنم
باید دلسوزی مسخرمو بزارم کنار
واقعا احمقانست اینکه یه نفر فکر میکنه همیشه باید تاییدش کنی و کافیه جمله چرا اینکارو کردیو بشنوه تا همه چیزو سر تو خالی کنه
از این به بعد کسی پیشم از ناراحتیاش گفت بحثو عوض میکنم دل من طاقت نداره بشنوه و غصه نخوره
گو فاک یور سلف نیلوی عزیزم
لوپ تکرار اشتباهات تا کجا ادامه داره؟ تا اونجایی که تومسیر تابلوی خطر بزاری برای خودت هرجا بهش برخوردی راهتو بی چون و چرا عوض کنی
درست مثل وقتی تو جنگلی و برای گم نکردن راه روی درختا نشونه میزاری
امشب بعد از یک هفته خونه نشینی بیرون رفتم و اتفاقی علی رو دیدم. حس خاصی نداشتم کمی دستپاچه شدم اون لحظه که ۲ دقیقه هم طول نکشید و بحثم رو با فاطمه ادامه دادم
این دوماه خیلی وایب منفی میده بهم و بخاطر همین شاید بیرون نمیرم!
آرامش این روزامو دوست دارم
به این فکر میکردم معمولا بعد از تموم شدن دوره پریود همهی خانوما مود بالاشون مشهوده که متوجه شدم حتی این موضوعم اذیتم نکرد ! دلیلش رو میدونم ولی کاری از دستم برای مهیا کردن شرایط مناسب روحی برنمیاد :(
حتی تمایلی به بیرون رفتن هم ندارم که این عجیبه. وقتی از مساله ای که ذهنمو درگیر کرده میخوام فرار کنم اصلا نمیتونم توی خونه بمونم. اینم الان فهمیدم! خوشبختانه تقریبا همه چیز سرجاشه و دردسر جدیدی نیست فعلا. به قول نیلوفر خیلی بالغ تر شدم و مثل قدیم خیلی اگزجره نیستم:)) به همین خاطره که از چیزی به جایی فرار نمیکنم روزا و کارامو انجام میدم .. اگر بزارن.
باید اینجا به خودم قول بدم هرجا هرچیزی بهم حس اشتباه بودن داد کنار بزارمش چون حتی اگه درست باشه تا بهم ثابت شه فکرش داغونم میکنه و کلی عقب میندازه منو از زندگیم
سیگارمم خیلی کم شده دلیلش ندیدن دوستام هست :)) امیدوارم همینطوری کم بمونه
انگار همه چیز انقدر درسته که شک میکنم :))
کاش میشد تافت زد به این مود
به محض برگشت شروع داستان بود و امروز فکر میکنم همه چیز آروم تر شه
گودی بارداری کاذب داشت و با تب و لرز گذروند ۲روز قبل رو، امروز یه چیزی خورد و به نظر که بهتر میاد
دیگه باید کورس های آنلاینم رو شروع کنم پلاس باشگاه و زبان
روند پیشرفتم راکد و فاکد آپ بوده، وقتشه درستش کنم