درسته که بچهی من یه هاپوی خوشگل قهوه اییه اما با این وجود من حسم بیشتر از مادر یه بچه نباشه کمتر هم نیست
و لحظه به لحظهی این انیمه قلب منو گرم میکرد تمام فداکاری هایی که هانا برای بچه گرگاش میکرد، رابطه ایی که از سر عشق شروع شد و با پذیرفتن ادامه پیدا کرد باز هم منو یاد خودم انداخت
استقامت این زن، کم نیاوردنش ...
ولی چند نفر از ما میتونه واقعا تکهایی از وجودش رو رها کنه که بره دنبال سرنوشتش؟ چقدر میتونی عاشق باشی که به این حد از پذیرفتن برسی؟ چند بار باید دلتو تیکه تیکه کنی برای این پذیرش و رهایی؟
این انیمه عالی بود یکی از مورد علاقه هام شد