باید تا قبل از ۳۰ سالگیم پیانو بخرم و ژاپن رو ببینم

یکی از آرزوهام رفتن به ژاپنه

واقعا میگم

دست از کند و کاو خودم مثل قبل برداشتم، دیگه تقریبا سربالایی شناخت،خودسرزنشی،افسوس،افسردگی رو رد کردم و حالا رو یه خط ثابت تقریبا حرکت میکنم

بیشترتلاش میکنم پول دربیارم و کمتر نگران فردا هستم

دوستام کنارمن میبینمشون و حس خوب رو ازشون میگیرم

با خانوادم همه چیز‌ که نه امازندگی بد نیست

ولی یه جای کار من میلنگه یه چیزی درست نیست. این ریتم یکنواخت یا واقعا درسته یا داره درجا زدنو نشونم میده

از تنهایی ؟ از سختیش ؟ بی پولیش ؟

پس اون حس قلقلک ته دلم چیه

اگه بعد از اون همه سختی هنوزم یه حس خوب ته وجودم هست که ازون حس خوبم میترسم

چرا دوباره تجربش نکنم؟

میترسم که بخوام و نشه؟ مگه میشه چیزیو بخوای و نشه !

حس میکنم معشوقه‌ی خوبی نیستم

به این فکر میکردم تو این چند سال من فقط دوبار ازش فرصت دوباره خواستم

عین دوبارشم بهم نه گفت

شاید واقعا قشنگ نیستم برای دوست داشته شدن

اینکه یاد علی به محض آشنایی با کسی زنده میشه تو مغزم دلیلش چیه

یعنی به محض اینکه از کسی خوشم میاد علی پررنگ میشه

حالا چه به بدی چه به خوبی و این آزارم میده ..

ادم جدید بخوام صادق باشم خیلی ملاک های من رو نداره ولی من ازش خوشم میاد و آدم بدی نیست اصلا. شاید بعدا نشون بده ملاک های من غلط بوده و برعکس

ولی خب امروز ۵-۶ بار یاد علی افتادم و این موضوع تو دو ماه اخیر خیلی کم شده بود..

اتگار بیشتر دنبال ‌پرکردن خلا هستم

یه دوستی که رو به خراب شدنه

قشنگ شروع شد اما به وجود اومدن فازای مختلف باعث دور شدن و خراب شدنش شد

الانم آشنایی و ارتباط با سامی جدیده، قشنگه آرومه و منطقیه یه سری اخلاقای بد داره که از الان سعی میکنم توجه کنم و مطمئن باشم میتونم کنار بیام یا نه

ناهار پاستا میخوام بخورم خونه‌ی لیدا جاااان به به

گودو داره اون کار شنیع رو انجام میده باهام

ارتباط نامزدی برادرمم تقریبا تموم شده‌س

باید از آدمای مجازی کمی فاصله بگیرم و تو دنیای واقعی دنبال دوست باشم

معاشرت با آدما تو دنیای واقعی کم لطف تره برای من اماواقعی تره

حالم از این سبک دلبستگی های مسخرم به هم میخوره

این که همش از آدم اشتباه خوشم میاد

ادمایی که در دسترس نیستن یا سردن یا هرچی

من دیگه ۲۷ سالمه

از این زندگی سالمی که دارم هم حالم بهم میخوره

امشب متوجه شدم خیلی وقته کسی دستمو نگرفته

نمیدونم خیلی غم انگیزه و تنهایی طوره یا باحاله

باحال که نیست اصلا اما جای خالی یه عشقو خیلی حس میکنم و تبدیل به یکی از معضلاتم شده

اگه میخوای خوشبخت باشی برو دنبال جایی ، کاری، کسی که باهاش احساس آرامش داری

گاهی فکر میکنم خوشبختی چی میتونه باشه ؟

در هیاهوی دنیا پی لذت های مادی دویدن ؟

پس چرا من الان احساس خوشبختی دارم

تو این سکوت اتاق تاریک اول صبحِ پاییزیم.. چون آرامش دارم ؟ یه موزیک ملو پلی شده و گودو روی پام خوابیده؟

از کسی که خوشم میاد ازش شب قبل ابراز علاقه‌ی نصف و نیمه ای شنیدم و برخلاف ۳_۴ سال گذشته غم عالم تو دلم نیست با اومدن پاییز چون فکر علی رو میاره؟

از درون سبکم، حس عذاب وجدان ندارم

حس میکنم مسیرم همینی که هست درسته

به این فکر میکنم من واقعا دوست دارم کسی با مفهوم معشوق کنارم باشه

به من کمک میکنه آدم بهتری باشم!

اینکه هدفم چی بود ار نوشتن رو یادم نمیاد اما یادمه برای موضوع مهمی اینجا اومدم
اومدم که از خودم بنویسم و وقتی نوشته های قبلی رو خوندم فهمیدم دارم درگیر لوپ باطل احساس تنهایی میشم نیازهای غریزیم انکار ناپذیره و پررنگ

برای درست کردنش نمیدونم باید چه کنم

گاهی به این فکر میکنم اصلا منو دوست داشت؟

وقتی فرق بین آدمی که فکر میکنی عاشقته و کسی که برای سرگرمی میخوادت پیدا نمیکنی به جز تفکرات و باور خودت

جدیدا دوباره از یکی خوشم اومده

خیلی سعی میکنم سبک سنگین کردن آدمارو یاد بگیرم

به نظرم مهمتر از شناخت و دونستن بدی ها و خوبی ها سبک سنگین کردنه

چون همه‌ی ما تقریبا میدونیم آدم دروغگو بده خائن به درد رابطه نمیخوره

اما موضوع اینجاست که تا چه حدی متوجه وجود این خصایص در دیگری میشیم؟ چقدر خودمونو گول میزنیم وقتی از کسی خوشمون میاد

قدرت انکار نکردن واقعیت از همین خصیصه میاد

یکی مثل من براش به تعویق انداختن لذت درست عین بیخیال شدنشه ولی دیگه راجع به آدما اینجوری نیستم

حتی الان با وجود اینکه خیلی ازشم خوشم میاد و حتی ندیدمش بازم دقت میکنم به رفتاراش

فعلا مردونه بودنش تکیه گاه بودنس و سعیش بر این، مهربونیش مودبیش زبان انگلیسیش دانشش تو موضوع کاری مرتبطمون همه و همه جذابش میکنه

میمونه مورد آخر که فیس هست

باید دید چی میشه

خیلی وقته اینجا ننوشتم و شرمنده ام چون وقت فکر به هیچ چیزی رو نداشتم جز کار. داستان های شکو به شکل بدی داره تموم میشه پ غصه‌ی اون داستانم هست