یه خونهی کوچیک و قدیمی. دیواراش از جنس خاطره، پر از عکسها و لحظههایی که هنوز گرماشونو حس میکنم. گوشه ی خونه یه مبل دونفره هست که اولین بار کنارش نشستم و دستاشو گرفتم. روی دیوار، قابهایی هست از اون روزایی که علی منو میبرد دکتر، وقتایی که خسته و بیجون بودم و فقط نگاهش آرومم میکرد. یه گوشهی دیگه، یه میز کوچیکه که با هم پشتش مینشستیم، قهوه میخوردیم و رویا میبافتیم
آروم آروم رنگ اون خاطرهها شروع میکنه به کمرنگ شدن. دیوارها ترک میخوره. تو یه لحظه، اون مبل دونفره دیگه جا نداره برای دو نفر. جای خالیش سنگین میشه. تو گوشهی دیوار، یه پنجره بازه و باد خاطرات تلخ و شاد رو قاطی میکنه.
یه روز علی برمیگرده به اون خونه. توی آغوشش، هنوز میتونم بوی عشقو حس کنم، ولی نگاهش سنگینه: "مهشاد، نمیخوام این خونه دیگه آزارمون بده. دوست دارم، ولی نمیتونم تو این خونه بمونم. بودنمون با هم، از هر دوی ما آدمایی میسازه که خودمون نیستیم.
مهشاد نگاهش میکنه، چشمهاش پر از اشک. میگه: "ولی من بدون تو این خونه رو نمیخوام. بیا از نو بسازیمش، با هم." علی اما سرشو پایین میندازه. انگار اونقدر خستهست که حتی رویای ساختن دوباره رو نداره. میگه: این عشق برای من مثل آتیشه، مهشاد. قشنگه، گرمم میکنه، ولی آخرش میسوزونه.
و ترکم میکنه. من میمونم و یه خونهی خالی. ولی یه چیزی تغییر میکنه. یه روز، از همون پنجرهای که همیشه باز بود، نور میزنه تو. نورِ یه شروع تازه، یه خونهی جدید.
از اون در قدیمی رد میشم، ولی اون روز با خودم میگم: اون خونه هیچوقت فراموش نمیشه، اما دیگه جایی برای موندن نیست. من یه خونهی تازه میسازم، برای خودم، و کسی که بتونه بدون آزار، کنارم بمونه...