واسه همین از کمک خواستن بدم میاد !

چیز بدی بهم نگفت اما خب لحن حرف زدنش مثل همیشه نبود و من خوب میفهمیدم حالا دیگه دوستم نیست کسیه که داره از موضع قدرت ادوایس میده. نمیدونم ذات مردا این مدلیه که وقتی احساس میکنن تو یه چیزی برترن ناخوداگاه اینجوری رفتار میکنن؟!

ولی خب به هر حال حرفاش کمک کننده بود با اینکه رفت رو مخم حرف زدنش و اینجوری بودنش که تو اصلا میدونی اینا چیه(حالا راجب چیزای خیلی بیسیک داشت حرف میزد) یا اونجایی که گفت من اصلا نمیزارم کسی اینجوری دست به کیبورد بزنه !!!

اه هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر اعصابم خورد میشه

راجب کراشمم مغزم انقد خودشو درگیر کرد که خسته شده نیاز دارم یه مدت تمرکزم فقط رو خودم باشه

احساسی بودن روی بدی از من رو بالا میاره که الان اصلا به نفعم نیست

و توفان که فرونشست یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که توفان واقعاً به سر رسیده اما یک چیز مشخص است. از توفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی معنی این توفان همین است.

چقدر عجیب و قشنگه که تو این دنیا کسی هست که تمام حرف‌های دلمو می‌دونه. کسی که نوشته‌هامو خونده، خط به خطِ منو لمس کرده، و از لابلای کلماتم، زیر و بم وجودمو کشف کرده. دو ساله که تو دنیای مجازی هم‌مسیر شدیم، اما هیچ‌وقت از نزدیک ندیدمش. حالا قراره فردا برای اولین بار رو در رو بشیم. یه حس عجیبیه، چیزی بین هیجان و آرامش.

برای من که همیشه از ملاقات‌های رو در رو با آدمای جدید یه ذره معذب می‌شم، این دفعه فرق داره. وقتی پیشنهادشو داد نه معذب شدم نه بهونه آوردم. حتی به این فکر نکردم که باید چی بپوشم یا چجوری رفتار کنم. یه جور راحتی عجیبی حس کردم، انگار نه انگار که قرار اولین ملاقاتمونه.

جالبه که وقتی درباره غذا هم حرف زدیم، بدون هیچ تعللی گفتم چی می‌خوام بخورم. آخرین باری که با دوستم رفتم بیرون، سه ساعت چرخیدیم تا تصمیم بگیرم چی بخوریم، ولی این بار انگار همه چی از قبل مشخصه. شاید چون این رابطه جنسش فرق داره؛ یه جور آرامش توی بودن باهاش هست. انگار می‌دونه من چجور آدمیم، و این باعث می‌شه احساس کنم دیده شدم. شناخته شدم و پذیرفته شدم.

حالا دارم به فردا فکر می‌کنم، به لحظه‌ای که می‌بینمش و می‌خوام تو چشماش نگاه کنم. می‌خوام ببینم همون نوری که تو نوشته‌هام دیده، توی چشمام هم می‌بینه یا نه. می‌خوام بفهمم اون راحتی که از پشت کلمات حس کرده، توی بودنم هم هست؟

یه حس خاص دارم. انگار قراره یه جور آزادی تجربه کنم. آزادی از نقاب‌ها، از سوال‌های بی‌پایان ذهنم. فقط من باشم و اون کسی که دو ساله همه چی رو درباره من می‌دونه و هنوز اینجاست.

آره، قراره خوش بگذره. و من ذوق دارم. ذوق از این‌که یه تکه از دنیام فردا واقعی می‌شه.

با خود واقعیم راحت تر از گذشته ام

بیشتر میتونم نظراتی که واقعا بهشون اعتقاد دارم رو بیان کنم هرچند بدونم مخالفشه شنونده

اومدم پیش خاله چندروزی بمونم، دلم میگیره میام تهران ...

دیشب مهمون داشتن و من به شدت مهموناشون رو دوست داشتم. از اون جمعا که حرف میزنن لذت میبری از شدت غنی بودن دایره لغات و انتخاب واژگانشون،طرز تفکرشون

محرض بیا ببینمت !

یه خونه‌ی کوچیک و قدیمی. دیواراش از جنس خاطره، پر از عکس‌ها و لحظه‌هایی که هنوز گرماشونو حس می‌کنم. گوشه ی خونه یه مبل دونفره هست که اولین بار کنارش نشستم و دستاشو گرفتم. روی دیوار، قاب‌هایی هست از اون روزایی که علی منو می‌برد دکتر، وقتایی که خسته و بی‌جون بودم و فقط نگاهش آرومم می‌کرد. یه گوشه‌ی دیگه، یه میز کوچیکه که با هم پشتش می‌نشستیم، قهوه می‌خوردیم و رویا می‌بافتیم

آروم آروم رنگ اون خاطره‌ها شروع می‌کنه به کم‌رنگ شدن. دیوارها ترک می‌خوره. تو یه لحظه، اون مبل دونفره دیگه جا نداره برای دو نفر. جای خالیش سنگین می‌شه. تو گوشه‌ی دیوار، یه پنجره بازه و باد خاطرات تلخ و شاد رو قاطی می‌کنه.

یه روز علی برمی‌گرده به اون خونه. توی آغوشش، هنوز می‌تونم بوی عشقو حس کنم، ولی نگاهش سنگینه: "مهشاد، نمی‌خوام این خونه دیگه آزارمون بده. دوست دارم، ولی نمی‌تونم تو این خونه بمونم. بودنمون با هم، از هر دوی ما آدمایی می‌سازه که خودمون نیستیم.

مهشاد نگاهش می‌کنه، چشم‌هاش پر از اشک. میگه: "ولی من بدون تو این خونه رو نمی‌خوام. بیا از نو بسازیمش، با هم." علی اما سرشو پایین می‌ندازه. انگار اونقدر خسته‌ست که حتی رویای ساختن دوباره رو نداره. می‌گه: این عشق برای من مثل آتیشه، مهشاد. قشنگه، گرمم می‌کنه، ولی آخرش می‌سوزونه.

و ترکم میکنه. من می‌مونم و یه خونه‌ی خالی. ولی یه چیزی تغییر می‌کنه. یه روز، از همون پنجره‌ای که همیشه باز بود، نور می‌زنه تو. نورِ یه شروع تازه، یه خونه‌ی جدید.

از اون در قدیمی رد میشم، ولی اون روز با خودم میگم: اون خونه هیچ‌وقت فراموش نمی‌شه، اما دیگه جایی برای موندن نیست. من یه خونه‌ی تازه می‌سازم، برای خودم، و کسی که بتونه بدون آزار، کنارم بمونه...

دلم میخواد عروسکایی که اسمشون مهشاد هست و یادگار روزای عاشقیمه رو بسوزونم

همشونو با کلی قربون صدقه گرفتم،میبینمشون یادم میاد

میخوام ببرمشون یه جایی و بسوزونمشون

این جای خالی دردش نمیدونم کی کم میشه ولی میخوام‌ بهش سرعت بدم

علی فقط یه آدم نبود تو زندگیم یه دوره بود، یه حس بود که خیلی عمیق باهاش زندگی کردم. حتی اگه سال‌ها بگذره.. بعضی دردا همیشه یه جایی تو دل آدم می‌مونن.

کار احمقانه ای بود خیره شدن به عکس پروفایلش و فکر‌ کردن به این موضوع که کجایی غریبه ترین آشنای من ...