من صبحا دلم بغل و نوازش میخواد
باگ رابطه تو ایران یا نمیدونم کشورای جهان سومی محدود بودن روابطه.. البته که اینطور نیست و نامحدوده اما منظور من امن بودن این موضوع تو ذهن همهست نه اینکه با هم زندگی کردن انجام بشه اما در غالب هنجار شکنی.. im too old for this حس میکنم :)))
از خوبای هنجارشکن هستم but الان دیگه دورامو زدم و دنبال ارامشم:))
ولی واقعا! ادم چطور میتونه یه نفرو انتخاب کنه و مطمئن باشه تو همهی دوران زندگیش قراره از این شخصیت خوشش بیاد تازه اگه عوض نشه(بدترنشه) که این بهترین حالته
باید با کسی که دوسش داری زندگی کنی چند سال اگه خواستی عمرانش میکنی اگه نه جدا میشی . خیلی آسونه کاش میشد با خانواده در میون گذاشت و استقبال کنن . یکی از بدی های راحت بودن با خانواده اینه که دیگه کاری که میدونی خوششون نمیادرو انجام نمیدی چون حوصلهی مخفی کاری نداری! کاش بشه این مدل رفتار و با بچت،عشقت،دوستت با همه جاری و ساری کنی
امتحان میان ترم دارم فردا امروز باید بشینم بخونم
پ.ن: همیشه موقع درس خوندن افکار س.کسی میاد تو ذهن ادم .. چراااا
بعد از کلی فکرو برنامه ریزی حرفمو زدم !
محدثه رو دیدم برای اخرین بار.. دوشنبه راهی ملبورن هستن اینجور مواقع گریه ضعیف ترین ری اکشنیه که میشه داشت اما خب مغزه ما ادما(خصوصا من) طوری طراحی شده که اغراق تو موقعیت های غم انگیزو همیشه داره ..
بغلش کردم ۳_۴ بار تو خونشون پر از بغض و اشک شدم که قورتش دادم :( این شخصیت جدای از همهی وجه های نچسبش برای ادما و خود من حتی اولین کسی بود که من باهاش از تراوشات مریض مغزم میگفتم و گوشمیداد.. شاید اولین شنونده واقعی حرفام تو زندگیم بود و این خصلتش برای من با این شرایط باعث شد یکی از عزیزانم باشه همیشه.. امیدوارم لحظه های شادش بیشتر از غمش باشه و ارامش داشته باشه اونجا ..
یه سرما خوردگی مسخره گرفتم جوری که ابریزش بینی حرف اول رو توی تک تک لحظه هام میزنه یکم بخوابم خسته ام
میشه یکی بیاد کارش این باشه آدما رو دسته بندی کنه
منم بزاره تو یه کتگوری بدونم چه غلطی میکنم؟
ما بیتو خستهایم تو بیما چگونهای ... ؟
من حالم خوب نیستتتت
چرا یادم نمیره پس
قسمت مقایسه کردن خیلی وحشتناکه چجوری میشه انجامش نداد؟ چجوری بقیه مسائلی که میدونم اسیب زنندست رو رعایت میکنم تو زندگی.مثلا میدونم شیر فاسد حالمو بد میکنه نمیخورم چرا چیزی که میدونم به روانم اسیب میزنه رو انجام میدم . چقد محافظت از جسم مسخرست وقتی پای روان وسطه. اصلا یه لول دیگست
مثل یه لکهی گوه چسبیده به شیشه جلوی مغزم ول نمیکنه. هرجارو نگاه میکنم یه رد پایی ازش هست..
برای همینه که شاعر میگه: گر غایبی ز دل تو در این دل چه میکنی؟
برو دیگه دارم جون میکنم تا یادم بره تورو
توام وقتی پارسال خونهی دوست دخترت بودی اینجوری یاد من بودی ؟
بغلش میکردی بعدش حس خلا نداشتی ؟
چرا با وجود اینکه اینارو فهمیدم تنفرم ازت ۲۴ساعتم نشد؟
مگه من همونی نبودم کسی نگاهتم میکرد خواب و خوراکم گرفته میشد،،،اه
تو چشماش نگاه میکردی یاد اتفاقایی که با هم از سر گذروندیم نمی افتادی ؟ باز زدم تو فاز قربانی و مظلوم انگاری خودم ؟
مهدی نمیتونه حالمو خوب کنه.. اون عشقی که بهش میدمو بهم بر نمیگردونه خوب تو این موقعیت طبیعیه ادم یاد عشق سابقش بیفته بگه اون اینجوری نبودو حالم باهاش خوب بود
زارت پستش کردم هنوز حرف دارم واسه گفتن
خیلی جاها میدونم این بهتر داره رفتار میکنه
اصلا وایسا ببینم چرا وقتی یکیو یه ذره دوس دارم انقد همه دنیام میشه اون ؟ میخواستم بگم رابطه دیدم نه موضوع رابطه نیست
دستم خواب رفته دلم میخواد از دانشگاهم بگم از پیشرفتم همش درگیر احساسات شدم بسه اه
برنامه ای رو نصب کردم به نام 21days
چندتا چالش رو شروع کردم ۲۱ روزه
یکیش خوش بینی هست برای من بدبین میتونه مفید باشه lets see
تسک روز اولش اینه که خاطره نویسی،روزمره نویسی رو شروع کن و هرروز راجع به یه چیز خوب اون روز بنویس
خب من امروز میخوام راجع به این بنویسم چقدر خوبه یه خانواده دارم که یه خونهی امن فارغ از نه نه نباید منفی شم. یه خونهی امن دارم که توش شبا استراحت میکنم روزا کارامو انجام میدم. کنار خانوادم هستم همه صحیح و سالمن خدارو شکر کسی مشکل جدی نداره و میتونم با افتخار معرفیشون کنم به بقیه.
نمیدونم انقدر کافیه یا نه اما خب برای شروع فکر میکنم بد نیست
از جمله توانایی هام میتونم به گند زدن به زندگیم وقتی تو صفرترین حالت روحی ممکن هستم اشاره کنم
وید اب.جو وید وید
برنامه دیروز بود
فکرای سک.سی شروع شده حالا
میتونه دلیلش دوران باروری باشه، فصل جفت گیری بهار باشه، حال خرابم، های بودن زیاد روز گذشته باشه
دیشب دیدمش باهاش صحبت کردم انقد گریه کرده بودم ۱۶ ساعت قبلش رو هرکس از ۶۰ کیلومتری منو میدید متوجه میشد چه حال داغانی دارم . دلم میخواد مسیج بدم بگم بغل طولانی میخوام شب تاصبحی:)) اما رابطمون قفله این مرحله توش فعلا بوس آنلاک شده
خوابیدم خونه عطی اینا که چه اشتباهی کردم
خدا جواب دلمو زود داد عطیه با گل اومد پیشم
غروب جمعه زیر پتو وقتی شب قبل نخوابیدی
خیلی فکر دیگران برام مهمه و این یه مشکل بزرگه !
باید رها کنم بدون حرص خوردن
اینکه علی منو دید خوب شد یا بد ؟ اینکه اینا بیرون دیدنش هی اسمسو اوردن تا فهمیده راجبش حرف میزنن چی
باید لیست ادم های سمی رو اپدیت کنم ولی به چه کسایی
و تا چه حد
دلم دراگ یا الکل میخواد حداقل چندساعت از این حال خارج شم توان تحملش رو ندارم
حالا میشه فهمید آدما چرا رو میارن به اعتیاد
ظرفیت روان وقتی برای تحمل درد پر باشه، وقتی کل زندگیشون میشه آسیب و تروما نیاز به یه خاموش کننده بیرونی شدید حس میشه و این میشه قدم اول .. مثل قدیم خودم که با مصرف وید برای چند ساعت میخواستم یادم بره چه وضعیتی دارم ..
کاش به اونجا نرسونم خودم رو. کاش کمی الکل بود و یک دوست ناب.. هنوزم عذاب وجدان دارم که چرا علی منو دیده حس خجالت دارم
لعنتی به اون ربطی نداره رو ذهنم نمیفهمه برای همین میخوام خفش کنم. نیاز به استراحت دارم، کاش بخوابم
دارم تحریک میشم زنگ بزنم مهدی بگم بیا مشروب بخوریم :)) یعنی در این حد ناتوانم الان
داستان های من با علی تمومی نداره
از سالی به سال بعد منتقل میشه
وقتی یه رابطه تموم میشه هرچقدرم عاشق هرچقدرم واست غیر منتظره باشه منو با پسر ببینی. راهتو کج کن برو آقا جان
وای خدا
چرا باید بریم جایی که علی مارو ببینه؟
واقعا لعنت به این زندگی و انتخاب های گوه من
چرا اومد بغل ماشین مارو چپ چپ نگاه کرد و رفت؟
چرا مهدی کاری که گفتم نکن رو انجام داد؟
از دیشب دارم دق میخورم. دلم مبخواد برم با بابای علی حرف بزنم بگم به پسرت بگو دست از سر من برداره چزا منو با کسی دیده اومده اون ری اکشنو نشون میده . رابطم با مهدی هم به هم خورد اون کارم نمیکرد با این اتفاقایی که افتاد پس ذهنش فکر نمیکنم تصور خوبی بکنه. پوف
دلم میخواد برم با باباش حرف بزنم حالم حال سگیه
باید یه فکری به حال تایتل نوشته ها بکنم خیلی از نوشته هام بی موضوعه و چیزی به ذهنم نمیرسه برای اسم گذاری باید یه چیز همیشگی رو بزارم برای نام گذاری پست هام
روزای آروم با چاشنی محبت و ریز ریز خندیدنا بهترین توصیف برای این فصله
ظاهرا دیشب مشاهده شده علی آقا با دوستاشون
هنوزم یه جوری میشم اسمش میاد
کاش پیشرفت کنم یه برنامه نویس خفن شم. حداقل شروع کنم از الان قدمای اول خفن شدنو
کلاس طراحی وب دارم و کل سردرد های دنیا هم نمیتونن جلومو بگیرن که نرم
عکسی با مینا شیر شد که ظاهرا خیلی هارو سوزوند
دلم تفریح یا کار جدید میخواد
زندگی اروم و بی هیجان مزیت های خودشو داره حداقل دردسری هم نیست کاراتو میکنی روزا.. اینجوری
( وی درصدد قانع کردن هرچه بیشتر خود و مالیدن گول بر سر ناخوداگاهش که در عطش ادرنالین میسوزد است)
ولی جدی تا حالا بهش فکر نکرده بودم که چیکار کنم هیجان بیاد تو زندگیم رفتارام و تصمیماتم و کارام همیشه خود به خود هیجانو داشت 😁
همم باید فکر کنم یه چیزی که سر ذوق بیاره منو
دوباره دیشب دعوامون شد
پریودم و حوصله ندارم
اول صبح میبینی که چجوریم
دیروز ناخنامو اوجل کردم مشکی مات با سفید گاوی روی فاکم اما اصلا لذتشو نبردم :( وقت نشد یعنی
گودوی نازنینم اینجاست قربونش برم با چشمای درشتش داره نگاهم میکنه
عزیزترین موجود زندگیمه این بچه
بشینم کار کنم پول دربیارم اوضاع خیلی خرابه
اهان رفتیم باغ شکو اینا با مامانمو مامانش یه جورایی مثل اشنایی بود فکر کنم ازدواج کنن و جدی جدی خواهر شوهر شم:)) گاااش
من فکر میکنم میشه یه شانس به آدما داد
وقتی متوجه اشتباهشون شدن و قول دادن درستش کنن و اصرار دارن که سعی بر این موضوع خواهند داشت !
به هرحال که آشتی کنون شد
از صبح لباسامو مرتب کردم، اتاقمو، منتظرم ماهی بیاد بیرون برم حموووم
الان حرف زدم باهاش
مامی هم امشب میاد این چندروز خونه غرق در آرامش بود در نبودش!
دوس دارم یه کاری انجام بدم یه جای جدید بریم امشب
ماه پیش اینموقع شروع شد
حالا تموم
آخیش
این مغز من نمیکشه که داداششش یهو قاطی میکنم میزنم زیر همه چیز (لحجه شمالی)
دیگه زیادی دارم راجع بهش مینویسم اما در حال حاضر چیزی که رو مخمه اونه
نه مامانم نه بابام نه هیچکس دیگه ای. فقط این موجود زبان نفهم
داره از چشمم میفته
مشکلات من در رابطه همیشه شامل حس نداشتن و زیادی حس داشتنم یا هزاران چیز دیگه بوده که مربوط میشده به خودم اما این یکی احساس میکنم مربوط به من نیست دیگه
نمیدونم
مثلا علی
نباید مقایسه کنم اه ولی کوچیکترین چیزا تو رابطه هست که مقایسه نمیخواد اصلا ! مثل اینکه نگاهم کنه باهام حرف بزنه، یهویی بوسم کنه چمیدونم هزار کوفت و زهرمار دیگه ای که هر ادمی وقتی یه ذره احساس به یکی داره نشون میده. حتی رابطه های دو قرونی و بی ارزش حتی خودم وقتی یکی رو دوسم نداشتم اما بعضی کاراش شیرین بود ذوقشو میکردم . این با اینهمه ادعا! قدمای اولشم ریده به زبان ساده بخوام بگم
یا خیلی ادم بی احساسیه یا نمیدونم چه دردشه
اخه این چه مدل دوست داشتنیه که پشت سرم به همه میگه من ایشونو برای زندگیمیخوام جلوم هیچی. صفر مطلق
بیرونم میریم انقد معذبم همش حس میکنم میخواد زودتر بره بعد میبینم با دوستاشه خب منی که همه چیزم با علی بود یا حتی روابط کوتاه مدت بی سرانجامم که حسی هم نداشتم و طرف خیلی هم بیزی بود باز اینجوری نبود میومد قدممیزدیم کف خیابونای تهران شبای بارونی! بابا لامصب اول جوونیته یه شوری حالی چیزی
اعصابمو خورد کرده خیلی خنثی هست و این نه تنها برای من برای هیچ دختری قابل قبول نیست
میخواستم بنویسم چقد همه چیز سرجاشه این روزا( به جز بی ماشینی که نتیجه قهرم هست، قهری که منشا گرفت از اینکارو نکن اینکارو بکن ها) لعنت به این اسمسای حجابی آقا جان.میخواستم بگم آرومه و خوشحالیمو ابراز کنم از این بابت
Raid استارت شد قسمت نیست این جمله رو کامل کنم انگار :))
خب تموم شد
انگار ته دلم هیجان میخواد.مهدی خیلی خوبه اما زیادی آرومه برای یه شروری مثل من ..شاید هم طبق گفتهی همیشگی خودم باید مکمل باشن کاپل ها. کاپل ! :)))
به گذشته که نگاه میکنم نه رابطهم دلخواهم بود نه دانشگاهم. اوج جوونیم رو تن به چه اجبارهای بی منطقی دادم :))
حالا تنها مشکلم رو میتونم حول مسائل مالی عنوان کنم
انسانی، زیادی انسانی رو دلم میخواد شروع کنم به خوندن دیشب خوابم برد ! مامی تهرانه و بابا بیشتر کارارو انجام میده اما خب من سرسنگینیم رو حفظ میکنم باهاش بدونه هنوزم مشکلات حل نشدن حداقل بی ماشینیم تلف نشه
دلم میخواد بگیرم ماچش کنم ولی انقد ری اکشناش ملو هست که قطعا خجالت میکشم از خودم بعدش :))
راستی! باید برم دکتر (روانپزشک) چندوقت دیگه امتحاناتمه و نمیخوام گند بزنم
به نظرم شورشو دراوردم
چند شب گذشته رو به صورت متوالی مست طی کردم
اما شب عقد فازی ماجرا طور دیگه ای بود :))
حاضر شدنش از صبح با لیدز تا شبش با مهدی اینا و رقص زیاد و دعوای اخر شب با سارا!
چرا انقد صحنه های دعوا کمدی بودن، ناسزاها و برعکس دوییدن خیابان توسط دوستمون، ۴ صبح یه بدبخت دیگه رو از تخت بیرون کشیدن تا اتیش زدن کادوهاش بالای کوه به وقت ۵ صبح:))
دیگه کشش این همه اتفاق رو ندارم. حداقل برای چند روز میخوام چراغ خاموش و ساکت باشم
رابطه رو علنی کردم. فعلا تو اینستا! (وقتی مامان باباتم میدونن دیگه کجا میخوای شو کنی که نکردی؟!)
یک ماهه کار نکردم و از جیب خوردم
آم چقد دوست دارم پروژه های دانشگاهو تکالیفشو انجام بدم اما adhd لعنتی نمیزاره. باید برم دکتر و بازم ریتالین رو شروع کنم