داروهامو قطع کردم و حالا برگشت سردردای میگرنی،عصبی چیز عجیبی نیست

احساس عذاب وجدان داره میکشه منو.این تله‌ی ایثار لعنتی چیه که زندگیمو به فنا داده

با وجود سردرد و حال بد و اتاق تاریک بازم گوشیو برمیدارم میرم وب محرض میخونم تو این حالت قلمبه سلمبه ترین چیزای ممکنم نوشته چشمام دوتا مبیبینه نوشته هارو همین تلاش برای خوندن و نوشتن توی چند دقیقه اخیر دردمو شدید کرد

دلم میخواد یکی باشه کنارم که ارومم کنه از طرفی هرگونه حضور اضافی عین بار رو دوشمه چیکار کنم

وقتی یه نفرو میبینم که تلاش میکنه و نمیشه خیلی ناراحت میشم حالا تو موقعیتی قرار داشتم که یه نفر برای بودن من تلاش میکرد و مجبور بودم قاطع نه باشم :)) دلم گرفته کمی ، دلم میسوزه و غصم شده

به هرحال منم آدمم و احساساتی دارم که جریحه دار شد نه به اندازه ی اون اما خب!

میدونم فردا اوکی میشم و حال بهتری دارم

دوباره نشخوار فکریه که نکنه باید باهاش حرف میزدم داره میاد سراغم

ناهید اینا اینجان

فکر کن بعد از یه تماس که کلی خندیدی یهو رابطت تموم شه

چقد دیک هدم من

بدون اینکه متوجه شم سالگردمون گذشت

خدارو شکر، هر خوبی نداشت این خستگیا این اولین مزیتش بود

هرچند الان به این فکر میکردم ۱۰ سال پیش همچین روزایی داشتم عاشق میشدم یا نه ؟ به نظرم اوایل اصلا ازش خوشم نمیومد و یه جورایی حتی دلمم میسوخت براش

شایدم نه یه حس کوچیک بود همیشه حسی که به هیچکس ا‌ول رابطه نداشتم و همین دلیلی بود که میدونستم صد سالم با این ادم باشم قرار نیست حس عمیقی بینمون به وجود بیاد

به تالار های گفتگو فکر‌ میکنم، به نظرم گذشته خیلی عجیبه وقتی میخوای خیلی جدی بهش فکر کنی انگار تو هاله ای از ابهامه و هیچوقت وجود نداشته

خیلی خسته ام. امروز واقعا زیادی کار کشیدم از خودم، شدم یه همستر در حال دوییدن تو چرخ

دلتنگم ولی خب میتونم هندلش کنم و با فعل ماضی به اون شخص فکر میکنم

به نظرم خیلی مهمه تو پروسه فراموشی اینکه به چشم گذشته نگاه کنی به اون فرد و خاطره هاش

یه تجربه جدید بعد از۲۸ سال

راست میگن که هرچی بری جلوتر ناشناخته ها تموم نمیشن

جالبه واسم بعد از اینهمه وقت گذروندن با مثلا علی (یک دهه) چرا اون نه ؟ :))

القای حس ناکافی بودن درست زمانی رخ میده که یه کاری هرچند کوچیک انجام میدم و در عوضش رفتاری میبینم که خودم رو تو اون شرایط لایقش نمیبینم

حالا میدونم چی میخوام و چی نمیخوام ولی توانایی انجام دادنشونو ندارم این انرژی و اراده رو باید از کجا بیارم؟
به نظر من موندن و ساختن عاشقت میکنه میشه گفت عاشق شدن انتخابیه یا نه؟ من اینو میدونم شاید اگه خیلی موقعیتای سخت نمیموندم شانس عاشق شدن رو تو سن ۲۰ سالگی از دست میدادم خوشحالم که تجربش کردم هرچند سخت،هرچند با تجربه های دردناک

حالا جاییم که مقاومت به خوابو درک میکنم

چشمام از خشکی و بی خوابی میسوزه ولی باز دلم نمیخواد بخوابم

انگار یه چیزی کمه یه چیزی که باید باشه ولی نیست

همین الان رفتم تلگرام و دیدم جوین کانال تراپیستم شدم

جالبه که یکی از اخرین پستاشو شیر کنم

دوست داشتن خود دشوار ترین وظیفه است،دوست داشتن دیگری آسان است.
اما دوست داشتن خود و آنکه هستی همچون در آغوش گرفتن آهنِ گداخته سرخی می ماند که در وجودت میسوزد و بسیار درد ناک است.
برای اینکه حقیقتا دیگری را دوست داشته باشی باید اول به خود عشق بورزی اما اگر در وهله اول به دیگری عشق بورزی این عشق راه فراری است که تک تک ما بدان وابسته ایم و تک تک ما از اینکه توانایی چنین عشق ورزیدنی را داریم لذت می‌بریم اما در دراز مدت عواقبش گریبان گیرمان می‌شود،شما نمی‌توانید تا ابد از خود فرار کنید باید به سوی خود بازگردید،به سوی این تجربه که:
آیا واقعا قادرید به خودتان عشق بورزید؟!❤️

حالا میفهمم خودتو دوست داشته باشی به دیگری هم میتونی عشق بورزی یعنی چی

وقتی کسی رو دوست داری درست مثل خودت باهاش رفتار میکنی چون اون ادم تیکه ای از وجود توئه و جدای از تو نیست

من خود سرزنشگر تو رابطه عاطفی دائم دنبال سرزنش کردن ژرف مقابلم هستم

وقتی هم با طرفت دور از چیزی باشی که با خودت هستی هیچوقت اون رابطه پا نمیگیره چون طرف مقابلت میفهمه این رفتار یه چیزیش هست(هرچقدر خوب) نمیدونم چرا به دل نمیشینه هیچوقت

بارها آدمای جفاکار به خودی و دیدم که خودشونو برای عشقشون به زمین و زمان کشوندن و جواب نداده چرا؟ چون اون طرف مقابل متوجه این میشه ناخوداگاه که یه چیزی سر جاش نیست

دقیقا وقتی عشق به خود( که نباید به خودخواهی و وسواس و خودشیفتگی بدل شه) رو یاد میگیری میبینی ادمای دورت هم از هر جنس و ارتباطی عمیق تر با تو ارتباط میگیرن و واقعی ترن جنس ارتباطات

جالب بود واسم وسط گیم بهش فکر کردم و انقد برام قشنک بود که یه دوره اموزش کوتاه برای ماهان گذاشتم که بشینه جام و من بیام اینارو بنویسم

روز به روز مصمم ترم برای تموم کردن ارتباطم اما یه ترسی ته دلمه

مهر طلبیمه یا عذاب وجدان؟

خدایا خسته اااام

چرا پول دراوردن باید انقد سخت باشه

باید دو کلوم با خودم خلوت کنم

Read More

گریه کرد و از وابستگیش گفت

همونجا اولین رد فلگایی که اومد تو ذهنمو مرور کردم دیدم از اول متوجهشون شدم و نسبت بهشون تصمیم گرفتم بی تفاوت باشم

وقتی امروز داستان ۶۰ دلارو فهمیدم یه جوری شدم نسبت بهش نه بخاطر چیزی اصلا و ابدا بخاطر سیاستی که با من داشت و من متنفرم ازینکه توی ارتباطم کسی بخواد با سیاست باهام رفتار کنه

این رابطه تموم میشه و من اینبار نمیزارم کار به وابستگی بکشه