دعا میکنم زودتر حال همه‌مون خوب شه

روی خوش زندگی رو برای همه‌ی انسان های سختی کشیده آرزو میکنم

نیلوفرو سپردم به دست خودش و حالا باید برگردم به کارام برسم

حرفایی بهش زدم که امیدوارم خودمم بتونم بهشون پایبند باشم تو زندگیم

دیشب نزاشت بخوابم تا ثابت کنه هری پاتر ارزش دیدن رو داره:))خب.. یه جورایی موفقم شد

گو گت دم گرل

وقتی میگم شعور رابطه رو ندارم سعی میکنه قانعم کنه: قول میدم انقدر منطقی پیش بریم‌ که آسیبی به هم نرسونیم، بهم بگو چیکار کنم دلتو به دست بیارم. میفهمم انقدر راحت بوده براش به دست اوردن چیزی که از رابطه میخواد که اوج تلاشش همینه

میدونستم شروین شیطونه اما از این دید نگاه نکرده بودم چرا وقت میزارن برای روابطی که هیچ چیزی جز تلف کردن عمر درش نیست و از بقیه هم میخوان شریک باشن تو این لوپ مزخرفی که گرفتارشن

وقتی دختر باشی اینو خوب میفهمی که همه دنبال یه پارتنر برای دورهمی،مهمونی و البته که روی تخت ان. چندشم میشه وقتی آدمی با این معیارا و رزومه‌ی اکس های این چنینی میاد سمتم و معمولا میپرسم چرا من؟! "چون تو فرق داری" ! لعنتیای متفاوت پسند. روز به روز ناامید تر میشم و به این فکر میکنم شاید تموم نکردن رابطه‌ی جدیم اونقدرا هم بد نبود، حداقل دوسش داشتم و این چیزیه که بعید میدونم با کسی دوباره تجربش کنم با این وضعیتی که میبینم

دیشب خوب بود کنار آدمایی که بار اول بود میدیدم خوش گذشت و احساس راحتی میکردم. عمو مهرداد و خاله محبوب به شدت دوست داشتنی بودن و مشروب راحت ترم میکرد برای رقص و بذله گویی:))

نیلوفر تالحظه ای که رسیدیم خونه خوب بود و میخندید...‌

گریه هاش تو دستشویی دل سنگو آب میکرد :( دیگه من که اشکم دم مشکمه..

تف تو ذات هرچی آدم لوسِ که عرضه‌ی زندگی مشترک نداره و پا پیش میزاره برای شروعش.گوه بگیرن مغزتو مرد

پروسه جدایی چقدر سخته

اصلا نمیدونم چی باید بگم که آروم بشن

وقتی اتفاق مشابه به تو برای کسی میافته،ری اکشنارو میبینی، داشته ها و نداشته های خودت رو میبینی تو اون شرایط ..

نمیدونم اگر حمایت بیشتری داشتم آیا منم همینقدر لوس بودم در مواجهه با مشکلات یا صرفا کمتر آسیب میدیدم

نمیدانم

باز هم دراماهای مامی !

عصبانیت من و خب هرکس منو بشناسه میدونه در ادامه چی میشه

و باز هم به این نتیجه رسیدم دوریمون خیلی بهتر و قشنگتره. مصمم تر شدم روی فکر دوریم. تنها چیزی که از لحاظ احساسی آزارم میده دوری از گودوئه که باید یه فکری برای بردنش کنم مهم نیست چقدر توجاده اذیت شه. پیش من بودن رو قطعا ترجیح میده

وقتی برگردم چندروز زمان نیاز دارم کارا رو راست و ریس کنم و برم. گوشیمم خاموش فقط بابام بتونه زنگ بزنه. میخوام نباشم

هیچکس ندونه کجام،چیکار میکنم. حتی فکر کردن بهش ارضا کننده‌ست

کاش درگیر فاکین دانشگاه نبودم و این بار جوری میرفتم که برگشتی تو کارنباشه

فکر کنم کمتر اینجا مینویسم و در عین حال ذهنمم خالی تره

و اینو مدیون دوست خوب جدیدمم

این روزا هرچی بیشتر با فلسفه‌ی ازدواج درگیر تر میشم بیشتر میفهمم چقدر سخته و چه آدمایی که یک هزارم دیدگاه واقعی نسبت به این موضوع رو ندارن و وارد زندگی‌ مشترکی میشن که هیچ چیزی ازش نمیدونن و نتیجشم میشه طلاق و خیانتایی که شاهدش هستیم

طی صحبتی که با لیلو داشتم فهمیدم وضعیت روحیش به شدت خرابه (به دنبال پی بردن به اشتباهش در انتخاب همسر) که خدارو شکر زود به این نتیجه رسید.با اینحال نمیشه از تاثیرات منفیشم چشم پوشی کرد. ازم درخواست کرد پیشش باشم و با کمال میل پذیرفتم. امروز تصمیم فردا حرکت. کاش همه چیز به همین سادگی بود. حالا که نیست من درست شم حداقل :))

پیام شروین و میمیک wtf طور من حین خوندنش

روال آرومی که طی میشه و به شدت واسم شیرینه اما بوی خرابکاری جدید رو با اینکه اشتباهیم نکردم حس میکنم. انقدر آشوب همیشه با زندگیم عجین بوده که ناخوداگاه همیشه منتظرشم و شاید همین انتظار وقوعش باعث میشه واقعا پیش بیاد

دلم موجودات فضایی میخواد :(((

خدای منننن

شاید نواده‌گانم بعدا به این نوشته ها دسترسی پیدا کنن و اینجوری باشن که ew

عجب مامان بزرگ قدیمی داشتیم.ولی چیه این هوش مصنوعیییی من میترسممممم

بهش میگم از کجا میفهمی من چی میگم جوابمو میدی میگه تکنیک و مکانیکای مختلفی دارم و بقیشم توضیح داد یادم نیست دقیق 😭😭

اولین استفاده های ما از هوش مصنوعی. بماند به یادگار که چجوری شاخ و برگی برام نمونده

!

Read More

روزای گرم و کسل

چیه این گرما! زمستون میخوام

خدا به من توانی برای زندگی سالم بده

دارم به این فکر میکنم دو ماه تابستون رو برم یه شهر دیگه کار و زندگی کنم

نیاز دارم از این شهر و موقعیت فاصله بگیرم.چند ساله نیاز دارم.فردا راجبش بیشتر فکر خواهم کرد و قطعا یکی از شهرای شمالی هم انتخابمه

ذوقشو دارم

باید حاضر شم برای تولد شب گرچه فکر نمیکنم خیلی خوش بگذره

تا وقتی بخوای
تا وقتی هستی
تا وقتی باشی
میدونی در نگاه اول قشنگ به نظر میان اما من میترسم از این جمله ها
انگار یه جوریه، انگار داری برای یه چیز نامحدود وقت تعیین میکنی و در نهایت سخاوت و مهربونیم اینکارو میکنی که ترسناکترش میکنه
دوست ندارم یه نفر بهم بگه من هستم تا وقتی تو باشی. خب یعنی چی! نه اینکه از اصرار بیجا خوشم بیاد اما گفتنش هم لزومی نداره. نمیدونم دلیلش چیه که این جمله به دلم نمیشینه فقط وقتی بهش فکر میکنم غم رو احساس میکنم.
کتاب جدیدی که میخونم یه دریچه جدید رو برام باز کرده که حفره‌ی بزرگی از زندگیمو میتونه پر کنه جواب خیلی از رفتار و افکار ناخوداگاهم. اینکه چرا وقتی فکر مردم برام مهم نیست گاهی از انجام بعضی کارا خجالت میکشم، چرا با اینکه کاری رو خیلی دوست دارم دست دست میکنم تا انجامش بدم. دلیلش اینه نمیخوام اون تصویر ایده آلی که تو ذهنم از خودم دارم خراب شه. نمیخوام بفهمم تو فلان زمینه اونقدرا هم خفن نیستم. به نظرم اینکه یه نفر با خودش همونجوری که هست کنار بیاد میتونه تکلیفشو خیلی جاها روشن کنه، در نتیجه انرژی روانی کمتری مصرف کنه و روی کارای مهم تری تمرکز کنه. باید یه سری تمرین برای اینکار همیشه تو ذهنم آماده داشته باشم که تو موقعیتای مختلف طی روز بهش برخوردم مثل همیشه فکر نکنم و آگاه باشم به برداشتام و ری اکشنام. شاید هم چون متوجهش شدم به مرور نصب شه روم. چقدر جالبه که استارت این فکر از محدثه و رفتاراش خورد. این که براش مهم نبود چه جوری به نظر میرسه از دید بقیه وقتی فلان تیپ که اصلا رو مد نیست رو میزنه، دیگران چه فکری میکنن وقتی فلان کارو میکنه.درحالی که من همیشه تو یه ماراتن اثبات خودم به خودم،به خانواده و به دیگران بودم و میشه ریشه‌شو همین مشکل دونست که خانواده‌ی من حتی اگر بهترین نمره ها،رفتارا،موقعیت شغلی هم داشتم همیشه یکی از من بهتر تو همون زمینه وجود داشت که سرکوفتم بشه و من اینجوری شم که خب خیلیم کار خاصی نکردم و شاید این تصویر ایده آل اون پناهگاه مغزم بوده واسه وقتایی که از تلاش برای بهترین بودن خسته میشده و به مرور جاشو به واقعیت داده

دلیلش همینه: من نمیخوام به خودم ببازم و تو‌ یه لوپ بیهوده رقابت با خودم گیر کردم

بالاخره تموم شد

خسته کننده و غیر ضروریه این تیپ مراسما. اینجا مینویسم یادم نره اگر روزی ازدواج کردم هیچکدوم از این خرجای اضافه رو نخواهم داشت، به علاوه اینکه اونقدرم خوش نمیگذره

سر درد دارم خدایا

تولدو چجوری بپیچم

دلم الان یه خانواده به کثافت shameless میخواد

۱۴ ساعتی که بیدار بودم ۱۱ ساعتشو بی اغراق در حال بدو بدو برای انجام کارا بودم.

نه کار عادی! بیشتر جمع کردن بد شانسی ها، که اوکیه و برطرف شدن.کاش همیشه همه چیز با پول حل میشد

این چه عادتیه وقتی خیلی خسته ام یا ناراحتم گرایشم فقط سمت دود و الکله!

این بار ماساژ هم خیلی میتونه مفید باشه، پاهام ذوق ذوق میکنه تو این اوضاع، با حال بد گودو ماشینم خراب شد، لباس نامزدیم به فاک رفت، ناخونم که شکست دیگه تو خیابون گریه میکردم.اگه طی سال چندروز انگشت شمار که همش بد بیاری باشه یکیش امروز بود

سر و سامون دادم تا جایی که میتونستم، اگر نشد هم فدای سرم

والا

دختر خوشگلم

فقط خودم و خودت میدونیم که چقدر حال همدیگه رو خوب کردیم‌. قربون اون چشمای غم زده‌ت برم(وقتی اومدی تو زندگیم)و حالا غم جاشو به شیطنت داده تو چشمای درشتت. حتی الانم که گریه میکنم اومدی خوابیدی تو بغلم که من کمتر غصه بخورم.

آخه کدوم سگی چشماش مثل تو میشه مادر

کاش حداقل به نیروهای ماورالطبیعه اعتقاد داشتم و میگفتم یکی چشم زده بچمو خوشگلیاشو. لعنت به هرچی میکروب تو دنیاست که صاف باید میرفت تو وجود تو

کاش من مریض شم،هر بلایی که قراره سرت بیاد رو من دردشو بکشم آخه تو زبون نداری بگی.. مظلومی

اگه چیزیت بشه من میمیرم و اینجوری کلکسیون ب.گایی هام تکمیل میشه

تو خوب شو من دورت میگردم

امتحانات تموم شد و میدونم قراره ۲_۳ روز دیگه هم با استرس اینکه خواب نمونم بیدار شم و وقتی ویندوزم لود شد به این فکر کنم پس اگر امتحان ندارم چه کارِ مهم دیگه ایی داشتم که اینجوری بیدار شدم:))

روی پاش نشسته بودم تو کافه‌ی سعید :)) طبق معمول سر به سرم میزاشت و لذت میبرد از حرص خوردن من. نمیدونم چی شد که ۲تا بلیط به مقصد شیراز بهم نشون داد و خندید و منی که کلی ذوق کردم

عاشق شیرازم

وقتی بیدار شدم هیچ حس عجیب و غریبی نداشتم. شاید تا چندماه پیش حتی وقتی در ارتباط بودیم خوابش رو‌ میدیدم ناراحت و دلتنگ گذشته میشدم و کل روز یه جوری بودم، حالا حس خاصی ندارم و این یعنی لول آپ،یعنی گوووودرت

میخوام به کارام برسم پس تا شب پای گیمم چون برای رسیدن به کارها به پول عزیز نیاز دارم و امتحانا اوضاعم رو خراب کرده.

دیشب مهیار و "همسرش" خریدای نامزدی رو تکمیل کردن،خوشحالم بخاطر حال خوبشون، گوگولین خیلی ^^

هدف من از اینجا نوشتن خالی کردن مغزم بود. اینکه چندسال بعد بیام بخونم ببینم دهه ۲۰ زندگیم چه تفکراتی داشتم چه تغییراتی کردم..

بد بودنِ آدما ناامیدم میکنه و اینکه من راهشون داده باشم تو زندگیم ناامید تر

فعلا اعتقادی به این جمله ندارم"هیچ آدمی ذاتا بد نیست"

کاش میتونستم رحمم‌ رو بکنم بندازم جلوی سگای گرسنه حالم از پریودی به هم میخوره.چرا یه زن باید ۴۰-۵۰ سال از زندگیشو صرف همچین دوران گندی بکنه.بخاطر تولید مثل و بقا؟ خب شاش تو ادامه نسل اونی که قراره ژنتیکشو بارور کنم.نمیخوام! گوه تو پریود و زمین و زمان

البته شدنش هم نشونه‌ی خوبیه

دیشب با شکو اینا و رفتن برقشون،مستی در تاریکی و قبلشم که نقشه هایی که با سارا پیاده شد صرف اینکه حق و حقوقمون پایمال نشه،خدایی نکرده کسی فکر نکنه زرنگه این وسط :دی

شنبه امتحانا تمومه و دلم میخواد تابستون کار،کلاس زبان و ادامه دادن یادگیری وب دولوپ از اولویتام و بایدها باشه.ورزش و رژیم فراموش نشه^^

پیش میاد چیزی رو خیلی دوست داشته باشی وخرابش کنی.لزوما به معنای بی اهمیت بودن اون مساله واست نیست.شاید هنوز زوده برات و باگای شخصیتیت باید رفع و رجوع شه

واقعیت دنیا همینه همیشه ۲×۲ نمیشه چهار

۳ امتحان دیگر باقیست که امروز و فردا و ۱۰ تیر ماهِ من رو شامل میشه

بیدار شدم مرور کنم.کجای دنیا زبانc رو کاغذی آموزش میدن؟ همین میتونه کیس پناهندگی باشه!

فکرهای درهم و برهم

عجب روزیه امروز

حتی مدیتیشن هم برای مدت کوتاهی جواب بود

عصبیم از سطحی‌بودن آدما. اینکه خواسته یا ناخواسته وارد حریمم میشن عصبیم‌ میکنه اما واکنشی نباید نشون بدم.مریض توجه های کودن.گوه بر شما

به انتخاب اشتباه ببین میتونه تا مدت ها عصبیت کنه و پیامد داشته باشه.لعنت بر من چرا؟ امشب حقمه !

پیامی که ارسال شد جهت تغییر وضعیت!

وی پس از یک لیسانس مدیریت،حرفه‌ی بول شت حسابداری را بوسید و کنار گذاشت. در سن ۲۶ سالگی از نقطه‌ی صفر مرزی همه چیز را شروع کرد

شاید خودش هم میدانست ستاره‌ای نو ظهور در عرصه‌ی دولوپری خواهد شد.بله! قطعا با ملائکه و کائنات در ارتباط بود

تیتر روزنامه‌ی وال استریت ژورنال 2036june 23

امروز سومین اپ موبایلم رو هرچند ساده و ابتدایی نوشتم. بسیار خرسندم و لایق یک جایزه !

میگفت دیدگاهت خیلی شاعرانست به دنیا و آدماش، به خاطر خودت میگم اذیت میشی، اذیتت میکنن!

نمیدونست تاریکی و سیاهی آفت جونمه، قسمت سختش اینجاست باید انسان خوبی باشی تا خوبی هارو ببینی. سعیم رو کردم خوب باشم نه برای هنجاراش،یا راضی نگهداشتن اطرافیان، که دنیارو قابل تحمل کنم.. برای خودم