یه خانواده ۳نفره با لبخند گودو رو ناز میکنن و دور میشن وقتی نگاهشون میکنم به این فکر میکنم نکنه خوشبختی همینه فارغ از همه‌ی سختی هایی که میکشی یه نفر باشه آخر شبت،تایم آزادتو باهاش بیای پارک انقدری عشق بینتون باشه که وقتی از کنار یه دختر تنها با سگش رد میشی به اونم بدی انرژیتو ..

همم نمیدونم

من همیشه مخالف ازدواج بودم، از بچگیم. شاید یکی از دلایلش همین ناخواسته بودن خودم بود نمیدونم ولی الان طرز فکرم داره عوض میشه

از ۱۰۰٪ نه شدم اگه معیارامو داشت چرا که نه!

زندگی تو خونه پدری بد نیست یا من بهش عادت کردم

با ام تو هرازگاهی حرفی میزنیم بحثی میکنیم، رابطه نمیشه اسمشو گذاشت با ۶۰۰ کیلومتر فاصله ولی خب تنهایی همو کمی پر میکنیم

پاهام ورم داره و صبح حتما باید برم دکتر

داره زنگ میزنه برم جوابشو بدم

پریود شدم

لعنت بهش

آغاز درد و رنج

پاهام دوباره ورم کرده دوس دارم برم دکتر ببینم چیه

پست قبلی رو ثبت کردم ولی دلم با نوشتنه هنوز

به داشتن یه دفتر کوچیک که روزمرگی هامو توش‌ بنویسم فکر میکنم حس کاغذ و قلم یه جوردیگست

زبان آلمانی رو باید شروع کنم چندین ویدئو مهیار برام فرستاده کلی از رویاهاش میگه

عجیب دلم مسافرت میخواد اما با دوستای نزدیکم نه تورو کمپو غریبه

همه میگن برو حال و هوات عوض میشه. خوابم میاد اما باید بیدار بشینمو کوئست فاکین پریست رو بزنم

اه هنوزم دلم مییخواد بنویسم

این روزا مهم تربن دغدغم کشف درونیاتمه فهمیدن دلیل وجود هر رفتار و تجربه ای که ازش منشا گرفته واسم خیلی جذابه انگار این راه هارو باید تو سن ۲۰ سالگی طی میکردم.. نمیدونم چندروزه شدید درگیر بوستم و همبازیم بارفتاراش آزارم میده اما من سعی میکنم صبورباشم

خیلی از رفتارای اطرافیانمو میفهمم سیاست درونشو تشخیص میدم

توی مرحله‌ی جالبی از زندگیم پیرم اما جوونم ! به نظرم بهترین دهه‌ست

زخمای رقص عروسی فازی هنوز خوب نشده

این جسممه و قدرت ترمیم داره

چطور توقع دارم روحی که یه عمر آسیب دیده به این زودیا خوب شه؟

یاد میگیرم پیش هر خری درد و دل نکنم

دیشب اصلا خوب نخوابیدم و به این فکر میکنم ناخودآگاه جای خواب که عوض‌ شه مغز هوشیاره و خواب سبک. من اینجوری مثل نیاکانم هستم البته

فاطمه عین سنگ افتاده خرو پف هم میکنه

دائم فکرمو اگه علی بیاد تو ذهنم عوض میکنم.خدایا دلم خواب عمیق و سنگین میخواد

بیرون اومدنم از حموم مصادف میشه با حضورش جلوی در، منتظر من!

حوله رو‌میپیچونه دورم و یه جوری میشم مگه خودم دست ندارم از ذهنم رد میشه وقتی میشونم روی تخت به حسای عجیبی که درونم میلوله فکر میکنم

شروع میکنه موهامو خشک کردن و من از حالت غیرعادی بدنم متوجه میشم چقد عادت ندارم به این سبک از محبت، وقتی لوسیون میزنه به دست و پام لذت میبرم بوی نوتلا میده :)) معذب پاهامو جمع میکنم این اولین باره تو زندگیم کسی از این کارا برام میکنه

نمیدونم سعی میکردم بدون عذاب وجدان فقط لذت ببرم ولی نمیشد درست عین یه کارتن خوابی بودم که یهو سر از یه میز شام سلطنتی در میاره و نمیدونه چیکار کنه

خود این فکرا یه جرقه میشه تو ذهنم، پس این چه رابطه ای بود که هیچوقت موهاتو‌ خشک نکرد،شونه نزد چرا الان حالت بخاطرش بده و کارایی که یه هم جنس یه دوست برات میکنه از شریک عاطفیت بعیده

باز دارم بغض میکنم

با تشکر از فاطمه و‌ محبتاش امروز من حالم کمی بهتر بود

من وقتی با تو توی رابطه ام استرس دارم همش، باید بگم وسط حرفم پرید و اینو گفت

از حماقتم نمیخوام بنویسم مطمئنم بعدا بخونم از خودم حالم بهم میخوره که دوباره با علی حرف زدم و اون پسم زد :)) خداوندا

من میمیرم برای گودو. باید میگفتم

تو دختر قوی هستی

چقد ازاین جمله خوشم نمیاد

خیلی چیزا به ذهنم میرسه برای نوشتن اما حس اینکه یه آشنا میخونه نمیزاره بنویسم

یه جورایی انگار دیگه حریم خصوصی ندارم باتوجه به اینکه قبلاهم آدرسو عوض کردم

آدما تغییرمیکنن و من یکی از هموناییم که برای همیشه بهترین ورژن آدما تو ذهنش ثبت میشه. هرچی با خودم تکرارمیکنم این اون ادمی‌که میشناختی نیست اما بازم خر بازی در میارم.منشا نمیدونم کجاست

دیشب داشتم کلی خودمو سرزنش میکردم بدترین حرفارو نثارخودم میکردم که یهو به خودم میومدم،بسه!

من خودم لنگ درهوام بهم زمان بده!

همینو گفت ولی حسم میگه منظورش اصلا این نبوده اتفاقا بهش زمان نده!

دیدن فازیو آقاییش خوشحالم میکرد رقصیدنای با دکی و کبودیای من بعد از عروسی!

کاش آدم شم. مهمترین دغدغه ی این روزام ثابت قدم بودنه برنامه داشتنه یه کاری کردن برا آیندمه

من برگشتم با گوشی تعمیر شده

داشتم دق میکردم از حجم اطلاعاتی که این تو بود و ممکن بود از دستشون بدم کلی حرف دارم میام بعدا میگم

عروسی فازی بسی بسیار خوش گذشت

دوست گلم که وبلاگتو پاک کردی امیدوارم زنده و سالم و خوشحال باشی

تازگیا فهمیدم اعتیاد به خوراکی دارم :)) یبار زیر یکی از چس ناله هام یکی کامنت گذاشته بود چاقی؟؟؟ خدایا

دوست داشتم بیشتر به درونیاتم بپردازم اما خسته ام حالشو ندارم ترجیحم خوابیدنه

کلی کار دارم این چندروز امتحانمو(۳تااا) بوستو عروسی شازی

دارم کتاب آئین زندگی از دیل کارنگی رو‌ میخونم خیلی جالبه

میگه‌ روی امروزت تمرکز کن فقط روی فرآیند امروزت نه مسیر طولانی پیش روت

و اولش میک سنس نمیکرد اما وقتی فهمیدم چی میگه سعی دارم تو زندگیم یه جایی براش باز کنم

مسافرای زیادی داشتم این چند وقت از یزد،تهران و فومن!

دوستای گیمم بودن و جالب بود دیدنشون

میگه که ترجیح دادم اولش به آخرش فکر‌ کنم

خیلی دارم به رفتن پیش یه مشاور فکر‌ میکنم ضروریه جدا

و اینکه همه‌ی انتخابام رو یه لوپه

تا حالا شده جلوی کسی گریه کنی و اون متوجه اشکات نشه؟

یا خواستی قایمش کنی و بعدا بفهمی تو قایم نکردی‌اون خودشو زده بوده به ندیدن؟

اینو چی، هق هق گریتو ببینه و تنها عکس العملش نگاه کردنت با ترس باشه؟

آخ که متنفرم از ترس و آدم‌ ترسو