بله همونطور که انتظار میرفت اقا کامی مشکل داشت که از انگلیس خیلی عجله ای میخواست با من ازدواج کنه و برداره ببرتم. میگن هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره
اینم تا جایی که فهمیدم بسیار بددل و شکاک بود که خب بروندمش . خیلی وقتا فکر میکنم من برای پروسه ای به نام ازدواج و شراکت جون و روحت با یکی دیگه ساخته نشدم! شایدم رایت پرسن زندگیمو هنوز پیدا نکردم !
میشه یه روز بیام و اینجا بنویسم بالاخره پیداش کردم؟ اونی که دنیا رو مثل من میبینه اونی که باهاش هم فکرم و ذهنمو میخونه؟ شاید خیلی دراماتیکه فکرم اما با شناختی که از خودم دارم بعید میدونم بتونم با کسی همه ی عمرمو بگذرونم که جهان درونیمو درک نمیکنه.. اینجوری خیلی تنها تر میشم.خیلی