آم

احساس شرم دارم الان که فکرشو میکنم از این موضوع !

میپرسی چه موضوعی؟

هوس عشق و عاشقی کردم میگم"هوس" چون نمیدونم هنوز عاشقی برای یک عمر میخوام یا صرفا دلم برای دوست داشتن کسی تنگ شده

فکر‌میکنم قسمت سخت تنهایی اینجاست که دیگه حرفی دلت رو نلرزونه،نگاهی ضربان قلبتو بالا نبره، برای دیدن کسی شوق و ذوقی نداشته باشی..

میدونی این شوق و ذوق داشتن برای شخصی تو زندگی‌ خیلی شیرینه

انگار دنیات خوشگلتره با وجود همچین آدمی..

قلب مرده‌ی من؟ از کجا باید پیدا کنم کسی رو که تو بخوایش!

دلم عشق و عاشقی میخواد.. اونم نه بچه گونش چون تجربش کردم حالا دیگه بالغ شدم و شاید امکان تجربه‌ی یه عشق بزرگسالانه رو داشته باشم

عدم وجود عشق و رابطه عاطفی باعث شده این مناسبتا به نظرم مضحک بیان ..

امروز رفتم لباس بگیرم برای گودو

پریود هم هستم

داخل تپسی خیره به دختر اقای راننده به این فکر میکنم زندگی میتونه خیلی بدتر هم باشه!

تو این برف با بچش باید برای دراوردن چندرغاز زحمت بکشه

واقعا شرمنده میشه آدم. خیلی وقته با دیدن این مسائل فهمیدم هیچ عدالت نجات دهنده ای وجود نداره .. آدما دو دسته ان یا خوشبخت یا بدبخت

استرس تصادف و لیز خوردن دارم وحشتناک

دارم میرم خونه سپی شام تدارک دیده

اس ام اس داد :)) بهم میگه داداش

دوسش دارم خیلی ولی رفتارای آزار دهنده زیاد داره که باعث میشه ازش دوری کنم. راهی که برای زندگیش انتخاب کرده به کسی ربط نداره این شامل منم میشه ولی من راجع به بخشی حرف میزنم که به عنوان یه دوست درست ایفا نمیکنه. بلد نیست و نمیخواد یاد بگیره. با این حال بازم دوسش دارم

ولنتاین مبارک!

فاکینگ پریود ایز کامینگ

امروز تو باشگاه چنااان دل دردی گرفتم

چندروزه حالم مساعد نیست بابا بیا راحتم کن مارو نژار تو برزخ اومدن و نیومدنت

واقعا هر ماه باید عذاب میکشیدم همینجوریش ماه پیش که جلو انداختم بفرما، این ماه شده شیش برابر عذابش ۲ هفتس فقط دل درد کمر درد دارم

گودی هم داره پاشو گاز گازی میکنه عصبیم کرده

اقا چرا دخل من به خرجم نمیخوره

چشم میزنیم به هم میشه سرماه و خرجای تکراری پول برای خودم نمیمونه والله

پِل هم که خبری نیست دوننو وای

ام

میخواستم دیلی تسک بنویسم اینجا :)) تولد لیدز بود پریشب رفتم پیشش

دیشبم با مشدی رفتیم گودی رو چرخوندیم دنبال خونه ست

خیلی بینمک شد پست این سریم. بی محتوا و یخخخخ

بانو بانو ای بانو

درحال گوش دادن به این موسیقی له و بی محتوام و منتظر لیدز تا بیاد پایین بریم جیم

این ۲_۳ روز انقدر اتفاقات افتاده که باید بنویسم

پریشب که خونه ی جدید سپید و دوست جدیدش شیرزاد تا فردا شبش

دیشب دوستان فوتبالی و رفتار زشتشون و جیشیدن دوستمون کف خونه ! :))

برگشت ما ۳ صبح

صبح کارای دانشگاه رو انجام دادم(نصفه و نیمه) ظهر نهار نخوردم الانم دارم میرم ورزش کنم.سوال اینجاست

لیدز اومد و یادم رفت چی میخواستم بنویسم

الان از باشگاه اومدم میخوام بشینم پای بازی حموم بودم حس و حال خوب که مژی رید توش

خوابم میاد! اما بیدارم

سیرم! اما میخورم

روز خوبی نبود اما بدم نبود باحال بود شام دل سیری از عزا دراوردیم و داستان ilysmbid نمیدونم چی

گاهی حس میکنم این منم که اسکلم و زندگی رو سخت گرفتم وقتی میبینم بقیه چقدر راحت خوشن و به اون چیزایی که من باید یک عمر واسشون زحمت بکشم چجوری‌ اسون میرسن شک میکنم . به خودم و راهم

امشب شام رفتم پیش سپی به صرف تخم مرغ خرما! تو بارون رفتم تو برف برگشتم ولی جالبیش اینجا بود: خوشگل کرد برای دوست جدید و کلیم ذوق داشت طوری که منم از ذوقش به ذوق اومدم و تو دلم دارم میگم خوش به حالش! چقد بهش خوش میگذره

درسته که بطن زندگی هرکس فرق داره و این چرت و پرتا. امامن ظاهر زندگیمم قشنگ نیست چه برسه به باطنش !

کاش یکی بود باهاش حرف میزدم و قانعم میکرد راه درست واقعا درسته یا نمیدونم ..

شاید خیلی چیزارو دایورت کنی همه چیز درست شه..

الان دارن میگن و میخندن پیش هم ..

من چی!

آقا

خب هدف من از پست قبلی چی بوده دقیقا ؟ میخواستم یادم نره موضوعی که تو ذهنم بود رو ولی ظاهرا خیلی خواب تر از اون بودم که تصمیمم مبنی بر اشاره به ترشحات ذهنیمو عملی کنه ..

از تایتل حدس میزنم خودم رو جزو هیچ دسته ای نمیدیدم

آره فکر کنم

نه اونقدر مذهبی

نه اونقدر مسلط به مباحث بی دینی

نه عاشق پیشه‌ی مثال زدنی

نه اون سنگ دل بی انصاف که دل همه رو شیکونده

میدونی من معمولی ترین حالت ممکن رو دارم !

امشب بارون اومد

اینجا کم از بابام مینویسم. خب باید اینجوری شروع کنم که پدرم اولین عشق زندگی من است و بسی مهربان و ...

ولی نه ! پدر منم همیشه خوش اخلاق نبوده،گاهیم بهم ظلم کرده اخمو‌بوده و خیلی چیزای دیگه که ممکنه تعریف یه آدم پرفکت رو تو ذهن هر انسانی خراب کنه

اما عجیب تکیه گاهه.. عجیب دست منو میخونه .. عجیب گاهی باهام هم فاز و هم یار میشه.. مثل بارون امشب

با هم کنار پنجره وایسادیم

با همدیگه از لحظه‌ی برخورد قطره هاش با زمین زیر نور چراغ ماشینا کیف کردیم

نمیدونم چی باید بگم . ولی همیشه بزرگترین ترس و ناامیدی زندگی من روزای بدون پدرم خواهد بود.. اولین و تنها پشتیبانی که داشتم خودش بوده .. (هکسره ها رو گاهی نمیدونم املای درستش رو پس جمله‌مو تغییر میدم) خلاصه اینکه من عاشق پدرم هستم با همه‌ی نقصاش، خوبی هاش،بدی هاش

میدونی ؟ خیلی زشته وقتی داری از دوست داشتن کسی صحبت میکنی و ازش یه فرشته ساختیو اونو توصیف میکنی.

حاج صفا خیلی دوست دارم♥️خیلی

بعدا میام مینویسم الان چشمام داره میره+ اینکه ناراحتم

چندروز پیش بود کامنتای یه پست که عجیب مرتبط به من بود رو میخوندم

دردناک بودن چون من حسشون کرده بودم

طرد شدن از سمت اولین مامن نزدیک زندگیت، حس پس زده شدن، دوست داشته نشدن، این که لایق عشق نیستی..

یکی نوشته بود بچه های ناخواسته همیشه ناخواسته میمونن.. هیچوقت میل به دوست داشته شدنشون در ذهن والد ایجاد نمیشه چون نمیخواسته از اول باشه.. یکی نوشته بود بعد از بچه اول تخلیه عاطفی میشن و چه بسا که ناخواسته هم باشه بچه‌ی دوم و چقدر من بودم .. چقدر بد بود که این رو تو سن پایین فهمیدم .. چقدر بد بود که پازلای سردرگم ذهنم با دیدن عکسای آلبوم تکمیل شد و بعد از اون فقط ادله جهت اثبات بود و دست و پا زدنای من تو دریای بی محبتی مادرم.. برای یه جرعه محبت، برای یه نفس از عشقش که غرق نشم..

غرق شدم ! مرد اون آدمی‌ که طلب عشق میکرد.. امیدش نا امید شد و بعد از اون تلاش کرد خودش باشه و خودش.. بعد از اون به خودش گفت عیبی نداره مادرت نیست من هستم واست غصه نخوریا.. اما اون دختر کوچولوی مو چتری کنج دلش راضی نمیشد .

عاشق شدم.. داستانش طولانیه اما همین گه گدار نوشتن ها ازش اینجا پیداست که چه شکل کج و معوجی داره احساساتم در غالب عشق ..

چقد بد که ندیدم این محبت رو

چقد بد که این همه زندگیمو عوض کرد ..

دلم شکست امشب با یه حرف. وقتی گاردم خیلی پایین بود. حالا میفهمم دلیل این ناراحتیام چیه.. یه بار بهش عمیق فکر کردم چرا مسائلی که پیش پا افتادس از طرف یه سری آدم خاص اینجوری به همم میریزه. حالا میفهمم. چون گاردم برای اون آدما پایینه. و وقتی کوچیکترین ضربه ای ازشون میبینم نمک میشه رو زخمم.. یه درد ۲۶ ساله سر باز میکنه.. یه صدا تو ناخوداگاهم میگه دیدی بازم دردا شروع شد بازم کم محلیا بی محبتیا دردا شروع شد.. فرار میکنم..

و دوباره برمیگردم .. باید برم پیش روانکاو. باید

زندگی روال عادی خودشو داره

ناراحتیا،خنده ها،خوشی های زودگذر،غمای سطحی ..

چیزی که عوض نمیشه غم ته دل منه.. مثل آتیش زیر خاکستر با یه حرف،نگاه،حرکت یهو شعله میکشه.. خودشو نشون میده و قلبم میسوزه

کی میخواد این درد التیام پیدا کنه؟

آیا برای التیامش نیاز به کسی دارم که مرهم باشه؟ یا باید خودم تیمار کنم دل شکستمو، حالشو خوب کنم ..

یه دوست جدید رو ملاقات کردم خیلی حرف برای گفتن دارم باهاش

ولی خب یه حس دغل بازیم دارم نسبت بهش

اون حس یه رنگی و اعتماد نیست

میدونم که حسام الکی نیست

دوباره حضور قطع و وصلیه علی

و حال بد بعدش برای من ..

دلم میخواد قطع شه کلا یا بهش بگم من اینجوری اذیت میشم

نمیدونم چی جلومو میگیره ..