چقد زن عقبی دقم داد اول بوی ان پاش حالا بو گند غذاش
دلم نمیاد بش چیزی بگم حس میکنم روستاییه بلد نیست
یه روچ داشتم کمی ازش کام گرفتم برای ادامه مسیر
پر از حس عجیب غریبم. الان که دارم برمیگردم میگم اصلا واسه چی اومدم؟
دریای کسخلیت پایان ندارد ناخدا پارو بزن
دوس دارم سرمو بکوبم تو شیشه از دست زن عقبی
الانم نزدیک بود بمیریم
اتوبوسی که حاوی ماه شب های غمگین بود چپ شد و وی به دیار باقی واصل شد هر لحظه ممکنه اخرین پستم باشه
اینو بازم تکرار میکنم اگه کسی اومد بعد از چندوقت اینجا دید من مثلا یکساله پست نذاشتم بدونه مردم.پس در واقع اینا میشه خاطرات یک مرده که بهش دسترسی دارین
نمیفهمم اهنگه چی میگه دهن سرویس کجاییه
ایتس جاست پرنسپل