چقدر عجیب و قشنگه که تو این دنیا کسی هست که تمام حرفهای دلمو میدونه. کسی که نوشتههامو خونده، خط به خطِ منو لمس کرده، و از لابلای کلماتم، زیر و بم وجودمو کشف کرده. دو ساله که تو دنیای مجازی هممسیر شدیم، اما هیچوقت از نزدیک ندیدمش. حالا قراره فردا برای اولین بار رو در رو بشیم. یه حس عجیبیه، چیزی بین هیجان و آرامش.
برای من که همیشه از ملاقاتهای رو در رو با آدمای جدید یه ذره معذب میشم، این دفعه فرق داره. وقتی پیشنهادشو داد نه معذب شدم نه بهونه آوردم. حتی به این فکر نکردم که باید چی بپوشم یا چجوری رفتار کنم. یه جور راحتی عجیبی حس کردم، انگار نه انگار که قرار اولین ملاقاتمونه.
جالبه که وقتی درباره غذا هم حرف زدیم، بدون هیچ تعللی گفتم چی میخوام بخورم. آخرین باری که با دوستم رفتم بیرون، سه ساعت چرخیدیم تا تصمیم بگیرم چی بخوریم، ولی این بار انگار همه چی از قبل مشخصه. شاید چون این رابطه جنسش فرق داره؛ یه جور آرامش توی بودن باهاش هست. انگار میدونه من چجور آدمیم، و این باعث میشه احساس کنم دیده شدم. شناخته شدم و پذیرفته شدم.
حالا دارم به فردا فکر میکنم، به لحظهای که میبینمش و میخوام تو چشماش نگاه کنم. میخوام ببینم همون نوری که تو نوشتههام دیده، توی چشمام هم میبینه یا نه. میخوام بفهمم اون راحتی که از پشت کلمات حس کرده، توی بودنم هم هست؟
یه حس خاص دارم. انگار قراره یه جور آزادی تجربه کنم. آزادی از نقابها، از سوالهای بیپایان ذهنم. فقط من باشم و اون کسی که دو ساله همه چی رو درباره من میدونه و هنوز اینجاست.
آره، قراره خوش بگذره. و من ذوق دارم. ذوق از اینکه یه تکه از دنیام فردا واقعی میشه.