نه بوی بهار هست
نه بوی زندگی
تکرار مردگیِ منه عوض شدن فصلا
تمام اطرافیانم با تغییرات کوچیک و بزرگ زندگیشون دست و پنجه نرم میکنن و این منم که بی حرکت، «خیلی جاها پسرفت» همینجا وایسادم
شاید حق داره دوست صمیمیم حالم رو نمیپرسه
حتما اونقدر انرژی منفیم که حال خوش ناشی از مامان شدنشو میگیرم
چه آدم به درد نخوری! شیم آن می
چیز جالبی فهمیدم امروز
تو این مایه ها که نتیجه گیریم بود ازش : آدما خیلی وقتا دلشون برای تو تنگ نمیشه برای اون بخش از وجود خودشون که کنار تو فرصت ابراز داشته تنگ میشه
و به این فکر کردم من آدمارو چجوری داشتم کنارم
فکر میکنم بزرگترین مزیت با من بودن اینه که میتونی با من و دیگران خودت باشی
یا خیالت راحت باشه دوزو کلکی اگه از طرف تو نباشه از طرف من ۱۰۰٪ نیست
ووقتایی که خوشحالم همه هستن
کو اونی که تو ناراحتیم پیشم باشه
سال ۹۶ ام تو تنهاییام محد رو پیدا کردم عیارش واسم روزی رفت بالا که وقتی گریه کردم نشست پیشم زار زد. به درد خودش گریه کرد ولی اون اولین بار بود که طعم همدردی رو چشیدم.فهمیدم جمله های کلیشه اییه ای بابا غصه نخور نیست،درست میشه،تو مواردی مثل من طرف میره که اصن حوصله ی حال بدی رو نداره که ۱۰۰٪ حق داره.اینجوریه که جوری درد طرفو حس میکنی که میشه درد خودت . جای زخم خودت درد میگیره از دیدن درد اون
اینه همدردی
و من چقد خوشبخت بودم که اون زمان کنارم داشتم محد رو.سال ۹۶ میتونست زندگی منم عوض بشه مثل زندگی اون. اما نخواستم
برگشتم به جهنم قبلی
برگشتم به عادتا و باورای مسخرم
برگشتم به عذاب هرروزم
و اینه که الان اینجام
و محد توی خونه ی خودش
با عشقی که همون سال پیدا کرد
چای دم میکنه،لذت میبره از آرامشش و من هنوز تو موقعیت اون سالم هستم ..
طبق معمول وقتی شروع میکنم درد و دل کردن گریه م میگیره.گریه که نه انگار یه جای دردناکیو فشار میدم از چشمام اشک میاد فقط مثل گریه حالت هق هق نداره. نمیدونم پیش اومده برای کسی یا نه . اخه بعضیا هستن اصلا شبا گریه نمیکنن انقدر زندگیاشون خوبه نیازی به گریه شبانه ندارن و برعکس من که میدونم وجود دارن اونا نمیدونن شاید کسایی باشن که هرشب اگه اشک نریزن دق میکنن .
به هر حال باید برم بازی کنم
نمیدونم اینو گفتم یا نه ولی تاکید میکنم
اصلا بوی بهار نمیاد!
این، فصل من نیست. چون منِ بهاری و شاد و شکفته ای دیگه وجود نداره.
من حالوهوام غروب جمعه ی زمستونِ سرد و خشکه .. بهار مال من نیست