من خیلی حماقت ها، جفاکاری ها، بی محبتی ها به خودم کردم که اصلا نه به فکر جبران بودم نه بلد بودم ..

اولین قدم رو میخوام در سال ۱۴۰۲ بردارم دیگه اسمی از علی نخواهم آورد. تا جای ممکن بهش فکر نمیکنم و اگر چیزی ازش توی سرم اومد سریع میزنم کنار. نمیدونم یه سری خاطرات ازش هست توی مغزم که همیشه میمونه .. میخواستم الان اینجا بنویسم اما باز دارم دراماتیزه میکنم داستان رو! پس بیخیالش وقتی توی مغزو قلبم ثبت شده تا ابد نیازی به تکرار دوبارش نیست .

اقای علی ما با هم لحظات خوب و بد زیاد داشتیم دیگه اونقدر بزرگ شدم که برای هیچکس توی زندگیم به این اندازه گریه نخواهم کرد نمیگم دوست نخواهم داشت چون دوست دارم عاشق شم یه بار دیگه.‌این بار برای آدم درستش احساسمو خرج کنم و ابدی شه .. ولی از نوع عشقی که به تو داشتم یه بار بیشتر واسم پیش نمیاد از این به بعد جور دیگه ای قرار دل ببندم .. فراز و نشیب های زیادی رو با هم طی کردیم خیلی جاها تو باعث ادامه‌‌ی رابطمون شدی که حالا اون روزا به جای اینکه عشق رو توی دلم زنده کنه فقط باعث میشه به این فکر کنم مگه تنها بودن چقدر آزاردهنده میتونست باشه که انقد دست و پا زدی برای فرار ازش، که اینجوری زندگی منو خراب کردی بخاطرش. من خیلی از بچگی تنها بودم دنیای درونم بود و من.. تو اومدی بهم نشون دادی چقدر میتونم عاشق باشم و نیاز دارم برای ادامه‌ی زندگیم عشق بورزم.. حالا گودو اومده تو زندگیم نمیتونه حرف بزنه اما میتونم به وسعت همه‌ی ظرفیتم بهش محبت کنم و اونم قدر میدونه و جواب میده ..

کاش همه چیز جور دیگه ای پیش میرفت اما قصه‌ی زندگی همینه.‌ طوری میره جلو که هیچوقت انتظار نداری.

میبینی هنوزم بعد از این همه روز و ماه و سال که جدا بودیم وقتی باهات میخوام خداحافظی کنم گریه امونمو میبره.

خداحافظ عشق ۱۸ سالگی من