یه تجربه شخصی که با درد به دستش آوردم
یادمه تو اوج افسردگی که بودم یه همچین چیزی به چششمم خورد که بعد از همهی این مصیبتا یه روز میاد که لبخند میزنی میگی ارزششو داشت من اون لحظه قلبم لرزید برای این جمله و این حس و با تمام وجود خواستمش. شاید یکی از دلایلی که حتی زندگیم ادامه پیدا کرد همین بود. به اینجا برسم!
من الان تو همون نقطه ام به نظرم
از ۶ صبح با فکرای قشنگ بیدار شدم و از ذوق خوابم نمیبره.
بله از ذوق اومدن آدم خوبی مثل ایشون
حیف که به خودش نمیتونم درست احساساتمو بروز بدم .. ولی با نوشتن شاید بتونم یه ذره دلمو از پروانه خالی کنم و بتونم کمی بیشتر بخوابم ..
دیشب سوپرایزم کرد دلیلش هرچی بود من از نفس این کار خوشم اومد
. من از شخصیتش جلوی لیدز و بقیه خوشم میاد
من از مدل نگاه کردنش بهم خوشم میاد
من الان (به درست یا غلط) دقیقا درست توی اون نقطه ام که برمیگردم عقب رو نگاه میکنم به تنهاییام به راه ندادن کسی تو زندگیم حتی به قیمت افسردگی شدیدم به گریه هام.. به همه چیز نگاه میکنم و میگم ارزش ادامه دادن رو داشت!
و عجیب این حس رو دارم که اون نیمه ی خوب زندگیم قراره از اینجا به بعد شروع شه :)
دوست دارم منم یه جوری خوشحالش کنم نه لزوما مادی!