چیکارکنم به هورمونتم اجازه ندم تصمیم بگیرن واسم؟

دیشب چه مزخرفی بود و مغزم داره ساییده میشه از فکر بهش

نمیدونم رفتارای مهتاب بود، من بد بودم اونا بد بودن

چی شد اصلا

قسمت شوخی کردن بیش از حد تقصیر من بود که توقع این واکنش رو نداشتم. مهتاب حرفای بدی زد که نباید میزد و آخر کار محل نزاشتنی که نباید اتفاق میفتاد. الان که بهش فکر میکنم هیچکدوم از اونا مهم نبود اگر اون لحظه که پرسید میخوای بری نمیگفتم بله

اخه نباید میپرسید اون که میدونست. به هر حال باز هم ناامید شدم

و داستان اینه که نباید شانس دوباره داد شاید و ناخوداگاه تو اینجور موقعیتا که شانس میدی توقعت رو‌هم میاری پایین. اعصابم خیلی خورده و شاید نوشتن کمی کمکم کنه دو سه روزه درست حسابی نخوابیدم و دلیلش چیزی نیست جز اتفاقای دیشب. یا بهتره بگم تکرار اشتباهاتم

اشتباه اول : مهتاب رو تو جمع غریبه نبر هرگز

اشتباه دوم : به آدم ها سخت گیری کن سر شانس دوباره.اگرم دادی امید نبند

اشتباه سوم : بیش از حد شوخی نکن حدتو نگه دار