همه‌ی اون لحظه هایی که ناراحت بود و خودشو سرزنش میکرد بابت هر اتفاقی

تک تک لحظه های غریب بودن با خانوادش و غمگین بودن از این موضوع

پیدا کردن دوستی که حتی نوع دوستیشونم متفاوت بود و با این حال عمیقا و قلبا دوسش داشت

مظلومیت و بی گناهیش

و حتی قانع شدنش برای ادامه زندگی

این بچه یه نسخه‌ی دمو از من بود. خدایا چقدر غمناک میتونه باشه یه انیمه اشکم بند نمیادو مجبورم بنویسم

جدای از این حس همزاد پنداری تمام لحظات فانش در واقع لحظه های زجر کشیدنش بود ذهنش خوشگلش کرده بود. واقعیت دنیا خیلی زشت تر و کثیف تر بود

اون موجود سیاهم خودش بود

اومدن مامانش اصلا به چشم نیومد. برم کمی نقد بخونم ازش اگه موجود باشه