این چند وقت همش منتظر بودم
منتظر اینکه زنگ بزنه بگه بیا درستش کنیم
منتظر اینکه پیام بده بگه کی شروع کنیم
منتظر یه جرقه برای استارت زبان آلمانی ..
منتظر وسیله ای که بابام گفت میگیره تا هدست ریزر عزیزم درست شه
منتظر اینکه دوستم پول منو واریز کنه
منتظر خیلی چیزا
کل عمر منتظر روزِ خوب،حال خوش،رفیق خوب و و و
کی تموم میشن؟ هیچوقت . خب تا اینجا که کلیشست
ولی وقتی میدونم خودم میتونم وضعیت رابطه رو تعیین کنم بدون حضور اون
وقتی میشه کارای مهاجرتو خودم انجام بدم بدون امید به کسی که از اولم حرفش حرف نیست
چرا دست رو دست میزارم؟ یه چیزی که خیلی آزارم میده جدیدا احساس دلسوزی هست که پیدا کردم
به خودم ترحم میکنم و خودمو قربانی جبر ظلم و دوست داشتنی نبودن میدونم
فقط چون مستقل تر از بقیه ام
گاهی دلم میخواد منم مثل لیدا اون کسی باشم که همه جا نیاز به همراه داره
ولی خب من نمیتونم همچین چیزی باشم و باید پیهش رو به تنم خیلی وقت پیش میمالیدم
گفته بودم عاشق هوای اردیبهشتم
ببینم امسال بهار چه خوابی واسم دیده