خیلی چیزا به ذهنم میرسه برای نوشتن اما حس اینکه یه آشنا میخونه نمیزاره بنویسم
یه جورایی انگار دیگه حریم خصوصی ندارم باتوجه به اینکه قبلاهم آدرسو عوض کردم
آدما تغییرمیکنن و من یکی از هموناییم که برای همیشه بهترین ورژن آدما تو ذهنش ثبت میشه. هرچی با خودم تکرارمیکنم این اون ادمیکه میشناختی نیست اما بازم خر بازی در میارم.منشا نمیدونم کجاست
دیشب داشتم کلی خودمو سرزنش میکردم بدترین حرفارو نثارخودم میکردم که یهو به خودم میومدم،بسه!
من خودم لنگ درهوام بهم زمان بده!
همینو گفت ولی حسم میگه منظورش اصلا این نبوده اتفاقا بهش زمان نده!
دیدن فازیو آقاییش خوشحالم میکرد رقصیدنای با دکی و کبودیای من بعد از عروسی!
کاش آدم شم. مهمترین دغدغه ی این روزام ثابت قدم بودنه برنامه داشتنه یه کاری کردن برا آیندمه