بیرون اومدنم از حموم مصادف میشه با حضورش جلوی در، منتظر من!
حوله رومیپیچونه دورم و یه جوری میشم مگه خودم دست ندارم از ذهنم رد میشه وقتی میشونم روی تخت به حسای عجیبی که درونم میلوله فکر میکنم
شروع میکنه موهامو خشک کردن و من از حالت غیرعادی بدنم متوجه میشم چقد عادت ندارم به این سبک از محبت، وقتی لوسیون میزنه به دست و پام لذت میبرم بوی نوتلا میده :)) معذب پاهامو جمع میکنم این اولین باره تو زندگیم کسی از این کارا برام میکنه
نمیدونم سعی میکردم بدون عذاب وجدان فقط لذت ببرم ولی نمیشد درست عین یه کارتن خوابی بودم که یهو سر از یه میز شام سلطنتی در میاره و نمیدونه چیکار کنه
خود این فکرا یه جرقه میشه تو ذهنم، پس این چه رابطه ای بود که هیچوقت موهاتو خشک نکرد،شونه نزد چرا الان حالت بخاطرش بده و کارایی که یه هم جنس یه دوست برات میکنه از شریک عاطفیت بعیده
باز دارم بغض میکنم
با تشکر از فاطمه و محبتاش امروز من حالم کمی بهتر بود
من وقتی با تو توی رابطه ام استرس دارم همش، باید بگم وسط حرفم پرید و اینو گفت
از حماقتم نمیخوام بنویسم مطمئنم بعدا بخونم از خودم حالم بهم میخوره که دوباره با علی حرف زدم و اون پسم زد :)) خداوندا
من میمیرم برای گودو. باید میگفتم