خب سلام
الان که اینو مینویسم خوابیدم تو تخت زندایی ،۴روزه اینجام تقریبا و پدرم دراومده به معنای واقعی کلمه شاید با مصاحبه و سختی و استرس و گرما و خستگی و ....بعد از دعوای اون شب که راهی بیرون شدم و زنگ زدم به یارِخستگیام(بنظرم بهترین توصیفش اینه ،چون کسی که همیشه تو سختیام میتونستم بگم این هست،تنها نیستم اون بوده) و بردم بیمارستان و بهم صبحانه و .. داد تصمیمم قطعی شد برای جدا شدن از اون خونه و رفتن به یه شهر دیگه . حتی با وجود اون چیزی که فهمیدم و دیدم نسبت به ادما خیلی عوض شد و تو دلم خالی شد کلی .. بازم اومدم خودمو تنها نزاشتم و گفتم اینجا اگه کم نیاری قشنگه . راه ها خیلی دوره اذیت میشم اما از پا نمیندازه منو این چیزا ! امروز و استراحت کردم خونه خاله رفتم یکی و دیدم که زیاد جالب نبود و اینکه عینکمو گفتم بفرسته که همراه با یه سری خرت و پرت فرستاد..کتابو گردنبندو .. 
نمیدونم حالت روحیم چجوریه بخوام دقیق توصیف کنم اما انگار شناورم و بی تکلیف .کاش زودتر یه جا کار خوب برام درست شه و موندگار شم و برگرشتنم برای جمع کردن وسایلم باشه . دلم برای ماهی خیلی تنگه.خیلی نگرانشم اذیتش نکنه .. من پشتیبانش بودم میترسم باهاش بد رفتاری شه من نیستم.بابام زنگ نژده اصلا بهم بگه چکار میکنی امروز یه پست فرستاد تو اینستا راجب دلتنگیو اینا.خیلی از لحاظ احساسی نیاز به توجه دارم تو این مقطع نگرانم اشتباهی کنم و وجود این ادم جدید که زیاد درست بنظر نمیاد خیلی ازم انرژی میگیره . اینکه بخوام فک کنم درسته یا نه وسط این بلبشویه زندگیم سخته.و انگار همه از من توقع بهترین کارو درست ترین کارو دارن . تف ! اولش که میخواستم بنویسم سختم بود.اصن جدیدا خیلی سختمه نوشتن چون احساساتمو نمیتونم تشخیص بدم و شاید خیلی برام جدیدن این حسایی که دارم و همین یکم متفاوتشون میکنه.. خلاصه اینکه امیدوارم این اولین قدمای مستقل شدنم جواب های خوبی داشته باشه.از اول که مینوشتم دلم میخواست این خوابمو بنویسم.شبی که ۲ بار از خواب پریدمو عین دوبارشم خواب میدیدم جنگ شده آژیر میکشن و بمب و موشکه که از اسمون میریزع نزدیک خونمون و من از پشت پنجره شاهد این صحنه های اتیش سوزیم.جالب بود میترسیدم اما فرار نمیکردم اون بمب و اتیشا تصمیماتم بودو خونه هایی که میسوختن زندگی سابقم و متعلقاتش و منی که ترسیدم و نگرانی جونمو به لبم رسونده اما پا پس نمیکشم در نهایت وقتی صبح از خواب بیدار شدم از این مدلا بودم که نمیدونم کیم و کجام و اون چند لحظه ی اولی که بیدار شدم گفتم آخیش تو خونه ام همه چی هم سرجاشه و جنگ نیست.یهو اطرافو‌دیدم یادم اومد خونه نیستم..دلم گرفت از اینکه چقد با اینکه واسم محیط مضریه بازم در نهایت اینجوریه فکر من راجبش چقدر میتونست همه چیز بهتر باشه اگر مادر سنجیده تری داشتم..الان اینجا نبودم شاید..هیچکدوم از ما اینجایی که هستیم نبودیم .. !