مهتاب زنگ میزنه و پیشنهاد خونش هنوز پابرجاست

حالا که ساعت ۱ نیم شب آقا مهیار هوس کرده کانتر بزنه و منو از خواب میپرونه چون who cares مهم اینه خودش به خواسته دلش برسه و مهشاد اهمیتی نداره

به این فکر میکنم من هم برای پدرمادرم، والدم هم برای برادرام اما خودم چی این وسط ؟ نه احترام و ارزشی که یه پدر و مادر دارنو دارم نه کسی میبینه منو نه این موضوع تا الان باعث شده حس بهتری داشته باشم اتفاقا هربار دلم بیشتر شکسته از بی مهریشون

بعد از دعوایی که عصر با مژی داشتم بخاطر لحن زشتی که حق نداره موقع صحبت با من استفاده‌ش کنه و تصمیم روی خونه با مهتاب از ۰ شد ۴۰ حالا شده ۷۰ شایدم ۸۰

حداقل نمیاد نصف شب بیدارم کنه، نه؟

واقعا دلم میخواد مانیتورو تو صورت احمقش خورد کنم تا یاد بگیره مرکز ثقل دنیا اون و خواسته هاش نیستن

پسره‌ی احمق. عالم و آدم سرویسش کردن و ازش سرویس گرفتن

حالا شده مخل آسایش من

دیشب ۴ ساعت خوابیدم روز خسته کننده ای داشتم و الان حسابی کلافه ام ولی نمیدونم باید چیکار کنم

کاش یکی بود بهم میگفت چجوری تعیین مرز کنم با حیوونایی به اسم خانواده