مسوت با این جمله که بیا ایران ببینمت شروع کرد و کامی هم طبق معمول شیطنتش گل کرد و گفت آخه تو ارزش داری بیام حداقل بخاطر مهشاد بود یه چیزی

این لبخند پهنی که من زدم هرگز فراموشم نمیشه :))

ذوقم اونقدر زیاده تو این لحظه (با اینکه چند ساعت گذشته ازش) که نمیتونم جزء به جزءشو بنویسم

بله بعد از یکسال حرص خوردن و کراش دورا دور دلم میخواست جزئی ترین جمله ها رو هم بنویسم، میدونم که همه‌شونو تا آخر عمر به یاد خواهم داشت قلبم پر از عشقه خدایا :))

برگردیم ادامه‌ی ماجرا: گفت میترسم بیام ایران با این وضعیتی که الان هست نظرم روی امارات یا ترکیه‌ست .. منم سکوووت شوک شده بودم و هجم احساسی که تو دلم ریخته شده بود نمیزاشت جواب بدم هرچند با زیرکی و شیطنت خاص خودم اوکی دادم :)) میدونم لذت میبره از چیزای غیر مستقیم اینجور چیزا هم یواشکیشون شیرین تره..به هرحال گفتم نمیدونم و برنامم با دوستامو گفتم و وقتی گفت پسرم باهاتون هست باز قلب من آب شد :)) توضیح دادم که شوهرای دوستامن

هرچند وقتی فهمیدم برای کارای خانوادش میخواد بیاد یکم خورد تو ذوقم چون طبق معمول رویا بافی کرده بودم که بخاطر من میخواد بیاد ولی این چیزی از شوق دیدنش کم نکرد اونقدر خوشحال هستم بخاطر دیدنش که این چیزا به چشمم نمیاد

فقط نمیدونم الان ما همو ببینیم رابطمون چی میشه ؟ چه اتفاقاتی بینمون میافته؟

به این فکر میکرد کجا بیشتر بهم خوش میگذره و بهتره واسم و یکم از برنامه هایی که میتونیم داشته باشیم رو گفت :))

رفتم یکم قدم زدم از حجم هیجانم کم شه و لحظه‌ی دیدنشو تصور میکردم

راستش من اینجا هم چندباری نوشتم و این فکر از ذهنم رد شد بازم امشب: شاید اون روزایی که همیشه باور داشتم میان و میگم اون گذشته ارزششو داشت تحملش کنم تا به اینجا برسم تو راهه

منم دخترم و رویا بافی تو ذاتمه

فکر کن کامیارم وعده دیدار داده باشه چه شود:))