این قطعه از بتهوون منو به گذشتم میبره

هنوز کمی از گرمی مستی تو خونمه.. اونقدری هست که بتونم اعترافای احمقانه به کامیار کنم

کلی با مهیار چرخیدیم و حرف زدیم حس میکنم گره های مغزیش باز میشه وقتی باهام راجب مشکلاتش حرف میزنه.. همزمان حس میکنم خیلی تنهاست .. مثل یه بچه اییه که تمام عمر نزاشتن دستاشو رها کنه و حالا یهو تو شلوغ ترین و بدترین خیابون شهر ولش کردن راهشو پیدا کنه

اشتباهایی که خانواده به اسم دوست داشتن در حق بچه هاشون میکنن

تو این یه مورد خوشحالم از fav اشون نبودن