راستی !

بابا بازنشست شد

خیلی خوشحاله و خیلی خوشحال ترم براش

همیشه یکی از دردناک ترین خوابام این بود که علی رو با کسی ببینم وقتی بیدار میشدم دچار چنان حس گهی میشدم که تا شب حالم گرفته بود و این موضوع تا همین چند ماه پیشم صدق میکرد

تا اینکه دیشب خواب دیدم و بله هیچ ناراحتی نداشتم. نه تو خواب نه بعد از بیدار شدنم. . و بنظرم این یعنی پذیرفتمش که ممکنه با کسی باشه و دیگه قرار نیست ناراحت شم از این موضوع 🤭

حس خوبی دارم

نوشته بود وقتی یه درد که همیشه برات تازست دیگرانو خسته کنه و نتونن بشنون مجبور شی پنهانش کنی.. به روی خودت نیاری.. هرروز تنها تر میشی

امشب رفتیم بیرون

نمیدونم یه حرفایی زد یکم گیج شدم

نمیدونم

بله همونطور که انتظار میرفت اقا کامی مشکل داشت که از انگلیس خیلی عجله ای میخواست با من ازدواج کنه و برداره ببرتم. میگن هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره

اینم تا جایی که فهمیدم‌ بسیار بددل و شکاک بود که خب بروندمش . خیلی وقتا فکر میکنم من برای پروسه ای به نام ازدواج و شراکت جون و روحت با یکی دیگه ساخته نشدم! شایدم رایت پرسن زندگیمو هنوز پیدا نکردم !

میشه یه روز بیام و اینجا بنویسم بالاخره پیداش کردم؟ اونی که دنیا رو مثل من میبینه اونی که باهاش هم فکرم و ذهنمو میخونه؟ شاید خیلی دراماتیکه فکرم اما با شناختی که از خودم دارم بعید میدونم بتونم با کسی همه ی عمرمو بگذرونم که جهان درونیمو درک نمیکنه.. اینجوری خیلی تنها تر میشم.خیلی

با توجه به سریال you که دیروز دیدم
و با فکرایی که الان کردم زیاد سخت نبود نتیجه گیری این که خیلی از رفتارای من بخاطر این بود که خیلی حرفا رو شنیده بودم و نمیتونستم فکر کنم غیر از این رفتار کنم یعنی خیلی رفتارام از اونجایی منشا میگرفت که دنبال ری اکشن خاص به رفتارام بودم چون فکر میکردم حقم اینه .. تا اینکه یه روز یه نفر واسه اولین بار بهم گفت در شان تو نیست ..
چقد عجیب بود واسسم این حرف.. اولین بار بود یه نفر بهم میگفت ارزشت زیاده !
البته که من به رفتارای قبلم ادامه میدادم چون عادت کرده بودم و الانم همینم فقط میخوام بگم مراقب باشید چه حرفایی به اطرافیانتون میزنید اون حرفا تعیین میکنه اون چه کارایی بکنه و شخصیت خودشو چقدر پایین یا چقدر ارزشمند ببیننه
سان اف<3

مردم هرچیزی که با جهان بینیشون هماهنگ باشه رو باور میکنن !

نیومد تولدم ماه ها ازش خبر نداشتم تو اوج حال بدم سراغمو یک بارم نگرفت ..

ولی خب من فردا میرم ببینم خودش و نینیشو . نمیخوام مثل اون باشم چون من دوسش دارم و اینکه بهش محبت کنم خودمو خوشحال میکنه . شاد کردن دل اون شاد شدن خودمه. ولی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه

رابطه ها درسته که منعطفن دور میشی نزدیک میشی. اما زیاد که دورش کنی مثل کش از هم و نگهش داری وقتی ولش کنی میبینی گشادتر و ازادتر وایمیسه . قلبا دوسش دارم صمیمی ترین دوستیه که تا بحال داشتم اما دیگه نمیتونم. سخت ترین روزای زندگیم کنارم نبود که هیچ. حالمم نپرسید. بخاطر نبودنش بدترین تولد زندگیم شد امسال. غمگین ترینش. خودشو ازم دریغ کرد بودنش میتونست خیلی حالمو بهتر کنه .. حالا که بهترم میخوام حد و حدودارو رعایت کنم حقیقتا دلم صاف نمیشه دیگه

چرا یهو آشنا شدم با کامی و گفت ازدواج کنیم و حالا مامان باباش میخوان بیان حرف بزنن؟

حالا این وسط دل من چه مرگشه که گرفته؟

چرا بغض دارم همش و حس میکنم یه چیزی درست نیست؟

دندونمو کشیدم دو روزه سر درد دارم 

یعنی چی‌که یهو میگه آدرس بده و امروزم باباش اینا زنگ میزنن ؟:|

چندروزه حالم بهتره 

داشتم خربزه میخوردم به یه نتیجه ای رسیدم گفتم بیام بنویسم اینجا حالا یادم نمیاد :/ 

امم خوبه اوضاع 

دعوایی نیست همه چیز رو به راهه..  راضیم